***
آقاي طيبي روبروي من در درگاه اطاقي ايستاده بود و داشت اعداد را همينطور بدون اينکه مقصودي داشته باشد ميشمرد. در دستش چهار عدد از آن سيگارهاي معروف امريکايي بود که علامت عقاب دارند. کت و شلوار يکدست مشکي داشت، خشمگين نبود، اما همه اعداد را با اصرار زيادي محکم تلفظ ميکرد. نگاهي به من کرد و آرام بدون اينکه صحبتي بکند از در خارج شد. صدايش مثل خطهايي که توي مغزم کشيده باشند تکرار ميشد. "براي شماها که تازه اومديد، هيچ راهي نيست جز اينکه خودتون رو نشون بدين. بايد کاري بکنيد که قبليا نکرده باشن. اگر مثل اونا باشيد که هيچ فرقي نميکنه". براي اينکه خودم رو ثابت کنم کتابهاي زيادي رو ورق زده بودم و از هر کدوم يک تکه متن برداشته بودم تا مگرم روزي به دردم بخورن. هيچ راهي براي به دست آوردن دل اين مرد وجود نداشت، مثل آهن نفوذ نا پذير بود. نميدونم عطا با اون همه بي استعدادي چطور تونسته بود قاپش رو بدزده. هر جملهاي که ميگفت انگار ميخواست از اون مثال بزنه ولي باز منصرف ميشد، ميرفت و ميرفت تا بالاخره سر تسليم فرو ميآورد و حرف خودش رو ميزد. من که خسته شده بودم از بس که توهين شنيده بودم. با خودم فکر ميکردم آخه چه کاري مونده که انجام نداده باشم و اون عطاي ديلاق با تمام اون کند ذهنيهاش تونسته بود انجام بده. خسته شده بودم از فکر کردن، يکراست رفتم سراغ آبدارخونه و کتري رو برداشتم و روي اجاق گذاشتم.
***
احسان از در تو اومد و توي چشمام زل زد: "اين بچه بازيا چيه درآوردي؟ يعني چي؟ مگه ما ده سال نيست با هم رفيقيم؟ بايد ميرفتي و به همه ميگفتي؟ من از تو يکي انتظار نداشتم."
دستام رو روي هم گذاشتم و عين آدمايي که عزيز مرده باشن، بغ کردم و صدام در نمياومد. اونقدر عصباني بود که بزنه و لت و پارم کنه. دست و پام رو جمع کردم و آهسته زير لب گفتم: "بالاخره همه ميفهميدن. بهتر بود خودم اينو ميگفتم و الا باورش براشون سخت بود."
احسان رو از وقتي با هم دبيرستان ميرفتيم ميشناختم، آدم آرومي بود و کمتر عصباني ميشد. اين اواخر يکي از برداراش زير عمل مرده بود، توي گلوش غده داشت ولي ميتونست با اون مدتها زندگي کنه. گاهي تنها صداش ميگرفت، دکتر براي اينکه پول بيشتري به جيب بزنه پيشنهاد عمل داده بود، و زير عمل با بي احتياطي دکتر بيهوشي به خوابي رفته بود که هرگز بيداري نداشت. پسر خوبي بود و چون موهاي فري داشت دوستان فري صداش ميزدند. احسان پول عمل رو خودش به سختي با قرض گرفتن از اين يکي و اون يکي تهيه کرده بود، بعد از مرگ فري خرجهاي زياداي داشت که بيمارستان داده بود، به سنديکاي پزشکان اعتراض کرد و جوابي نگرفت، همه ميگفتند رئيس سنديکا از دوستاي دکتر بهرامي پزشک فري بوده، و اينکه دکتر بهرامي با دکتر بيهوشي رابطه داره. احسان خيلي ناراحت بود ولي دم نميزد.
***
قرار شد محمد رو امروز عصر ببينم، يک تعداد آگهي ترحيم چاپ کرده بوديم که بهتر بود اون ببره و به بچهها بده تا روي در و ديوار جاهاي آشنا بزنن. ديگه همه واقعيت رو با تمام تلخيش قبول کرده بودن. محمد کمي دير سر قرار رسيد، خودش گفت براي اين دير رسيده که نتونسته تاکسي بگيره و با اتوبوس اومده. من اگر جاي اون بودم به خودم زنگ ميزدم تا يه جاي نزديکتر قرار بزاريم. براي اون که پاي چپش کمي کوتاهه اين خيلي سخته که سوار اتوبوس بشه و هرکي از يه طرف هلش بده اونم توي ساعت شلوغ ترافيک. اگر جاي اون بودم به سازمان اعتراض ميکردم که حداقل يه موتوري چيزي بهم بدن، آدماي هم ردهي اون حتي خونههاي سازماني گرفته بودن و داشتند راست راست راه ميرفتند بدون اينکه مشکلي داشته باشند. اغلب راننده داشتند و حتي خريدهاي خونشون رو اون آدمها انجام ميدادن. اگر اين لباس و شلوارش رو ازش ميگرفتن ديگه چيزي براي زندگي کردن نداشت. ديگه نميتونست بياد بيرون تا اينکه يکي اينو مي فهميد و ميرفت در خونشون بهش يک دست لباس ميداد.
از اينکه اعلاميهها رو به محمد ميدادم ناراحت بودم، کاش حميدشون بود و اون ميتونست اين کارو بکنه. خودمم که بايد ميرفتم دنبال کاراي مسجد. يه سري هم بايد به خونهي احسان ميزدم، معلوم نبود چه خبره، من نزديکترين دوستش بودم و بهتر بود کارايي که خانوادش داشتن من پيگير بشم.
***
محسن دستهايش را به نشانه اعتراض بالا برد، توي رفلکس تصوير توي آينه ديدم از سر ميزش بلند شد و راه افتاد. هميشه پيشاپيش بچهها بود و از اينکه در اين اوضاع و احوال او را داشتيم خيلي خوشحال بودم. نگاهش به درون آدمها سفر ميکرد. من لباس مهماني به تن داشتم و از روي پيشانيبندم ميشد فهميد به تازگي سرم شکسته است. روبروي کافه، ايستاد و صدايش را بلندتر کرد: "براي چي نشستيد؟ هميشه بايد نشست و تئوري داد؟ يکبارهم از خودتون بپرسيد چه کار کرديد." ديگه دستاش بالا نبود "از توي کافه نشستن به چه چيزي رسيديد، بگيد ما هم بدونيم"
پدرام از پشت دخل مغازه اومد جلوش رو گرفت: "يه کم آروم باش، بچهها ميدونن الان ناراحتي. همه ميدونن چه حالي داري، اگر ماهم جاي تو بوديم حالي بهتر از اين نداشتيم."
ميخواست به صحبتهاش ادامه بده: "نه، اين مسالهي امروز نيست، مدتهاست تصميم داشتم اين مطلب رو درميون بزارم. خيلي وقته که دونه دونه شما دارين عوض ميشين. يادتون رفته چه حرفهايي ميزديم؟ وقتي تو گفتي ميخوام کافه رو راه بندازم . اول از همه اومدي پيش من و از من خواستي که برات از مشکلات کار بگم. چي گفتم؟" پدرام ساکت بود "بگو ديگه، نگفتم شرايط تغيير ميکنه و تو بايد خودت رو نگه داري؟ نگفتم مساله اگر پول باشه خيلي راحتتر هم به دست مياد؟ چرا به من گفتي ميخوام محيطي تشکيل بدم تا بچهها بتونن دور هم باشن. از همهچيز صحبت کردي، اينکه ميتونيم هزار و يک کار نکرده بکنيم. نگفتي؟ من اشتباه ميکنم؟ حالا نتيجش چي شده؟ اون يکي اومده و ميگه که از ... من آخه چي بگم. نگاه خودمون بکنيد. از کجا به کجا رسيديم، چند ساله هي ميگم بهتر ميشه، هر کدوم از ما از يک ور آويزون شده و داره با بدبختي چنگ ميزنه به زندگيش. اينطور هست يا نه؟".
شهلا از پشت ميزي که نشسته بود و داشت قهوه ميخورد بلند شد، با هربار خوردن پاشنههاي بلندش روي زمين تمام بدنش ميلرزيد. ميرفت تا دهنش رو باز کنه و هرچي ميخواد به محسن بگه، از جلوي ميز من رد شد، ميخواستم هرچه سريعتر تصميم بگيرم،بايد اين کار رو ميکردم. "هيچ حرفي نميزني عين بچه آدم ميري بيرون، الان موقعي نيست که تو چيزي بگي. همه اين آتيشا از گور تو بلند ميشه".
***
خنچهها رو آورده بودن و مريم مثل فرشتهها شده بود با اون لباس بلند و سفيد، باور نميکردم که حالا داماد اين عروسي من باشم. لباس يکدست مشکي واقعا به من مياومد. فاميل توي طبقه پايين داشتن پاکوبي ميکردن، فندکي رو که توي جيبم داشتم چند بار امتحان کردم و از سالم بودن اون اطمينان پيدا کردم. عکاس رو صدا زدم و ازش خواستم توي اطاق تنها باشم تا چند لحظه آرامش داشته باشم. پيش از عقد فشار زيادي رو بايد تحمل کرد. حتي اين هرويين لعنتي هم نميتونه آدم رو آروم و راحت بکنه. درد توي وجودم ميپيچيد، نکنه مريم تو بياد و همه چيز خراب بشه، نه امکان نداره. اگر مياومد چي؟ دل رو به دريا زدم و شروع کردم. آه توي وجودم جريان خوني مي پيچيد، ديگه نميتونستم صبر بيشتري از خودم نشون بدم. صداي مريم از پشت در ميومد که داشت با عکاس جر و بحث ميکرد، چه فرقي ميکرد، اگر عکاس آشنا نبود همه چيز لو ميرفت، مزيت داشتن يک عکاس آشنا همينه. من داشتم روي سفره ميخوابيدم، دوست داشتم دنيا همونجا تموم ميشد در حالي که دارم خواب خودم رو در لباس دامادي ميبينم. مريم، محسن، احسان، ديگه اسمي يادم نمياومد.
صداي مريم مياومد که بيرون داره با عکاس جر و بحث ميکنه، ميخوام برم و باهاشون حرف بزنم و آرومشون کنم، ارزشي نداره... آخه براي چي . . .
***
شهلا رو ميديدم که داره با پدرام ميرقصه. نبايد اين کارو ميکرد. آخه من هم اونجا بودم. لااقل جلوي من نبايد اين کار رو ميکردند. هنوز گوشوارهاي رو که به اون هديه داده بودم توي گوشش بود. يک خورشيد نقرهاي، "اين خورشيد براي خورشيد خودم، دوست دارم هر وقت با من هستي اين رو بندازي" وقتي با من هستي رو بيشتر يادم مياومد، الان که با من نبود، ولي اين حس رو داشت که گوشواره رو گوشش کرده بود. پدرام يک مچ بند قهوهاي داشت و دستاش داشت ميلرزيد، خودش ميدونست چه غلطي داره ميکنه، الان تنها بودم، وقتي محسن مياومد ديگه نميتونست اين کار رو تکرار کنه. همهچيز تمام ميشد، پدرام ازش حساب ميبرد. دوست چندين سالش بود. يک ليوان ديگه پر از مشروب کردم و خوردم "به سلامتي هرچي مرده، تا آخرش هستم، چه جاي باحاليه . . . هميشه بيايم اينجا. اين دوگانه سوز شدن ما هم شده ماجراييها، من حاليم نيس، شما چرا همه چيز به خيکم ميبنديد؟ راستي اون کتاب تابستان 88 رو خوندم. مزخرف بود، مرتيکه الدنگ ريده افتخار هم ميکنه. اگر من نوشته بودم حتما بهتر در مياومد، تيکههاي اروتيکش رو بيشتر ميکردم. با سه نفر بخوابي و نتوني توصيف کني." پدرام اومد جلو و دستم رو گرفت" جفنگ نگو، کلي آدم اينجاس، همه تورو ميشناسن، چرا ميخواي آبروي خودت رو ببري. الان حاليت هست چيکار ميکني؟ چندتا پيک خوردي؟ کجاست اون آدمي که اينقدر هارت و پورت ميکرد که من اهلش نيستم، عمراً. ميخوري يکي ديگه برات بريزم؟" اگر جوابش رو ميدادم برام نميريخت، آشغال خودش . . . "آره دمت گرم، خيلي مردي" و يک پيک ديگه به سلامتي شهلا که اينقدر قشنگ ميرقصه و يکي ديگه . . .
***

