شنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۹

Morir

چشمانش
چشمانم را به زحمت باز کردم و به اطراف نگاهي انداختم. چيزي نبود، همه جا سياه بود و جز تاريکي از تاريکي چيزي بيرون نمي‌آمد. دست راستم را بلند کردم و آوردم و جلوي چشمم گرفتم. کم‌کم داشت تصويرهاي مبهمي واضح مي‌شد. مي توانستم هاله‌اي از انگشتان را درک کنم، ولي بقيه دستم هنوز در دل تاريکي بود. تصوير اطراف هر لحظه روشن‌تر مي‌شد، اما به گونه‌اي نبود که بشود همه چيز را تشخيص داد. اطاقي بود خالي با تختي که روي آن افتاده بودم، يک ميز با تمامي نوشته‌هايي که روي آن گذاشته شده بودند، تلنباري از کاغذ را درون خودش داشت. پشت ميز صندلي‌اي نبود، از خودم سوال مي‌کردم که کاربرد اين ميز چه چيزي مي‌تواند باشد. از اينکه دست‌ و پايم را احساس مي‌کردم حس عجيبي داشتم. انگار که اعضاي جديدي به بدنم اضافه شده باشد. روي دست راستم جاي زخمي بود که در آن نور کم به سختي واضح ديده مي‌شد. چشم چپم دردي داشت که به درون سرم مي‌رفت. پاهايم بلندتر از آن چيزي بودند که تصورشان را مي‌کردم. کاش بين اعضاي بدنم تناسب خوبي باشد. دستم را به صورتم زدم. ابرو، چشم‌ها، بيني و دهانم را لمس کردم. مي‌دانستم که هرکدام بايد در کجا باشند، آخرين باري را که لمسشان کرده بودم را به خاطر نداشتم و براي همين نمي‌توانستم بگويم همان آدم قبلي هستم يا خير. در گلويم حس مي‌کردم سنگيني وجود دارد، صرفه هاي مکرري مي کردم تا از اين سنگيني رهايي پيدا کنم.
***
آقاي طيبي روبروي من در درگاه اطاقي ايستاده بود و داشت اعداد را همينطور بدون اينکه مقصودي داشته باشد مي‌شمرد. در دستش چهار عدد از آن سيگارهاي معروف امريکايي بود که علامت عقاب دارند. کت و شلوار يکدست مشکي داشت، خشمگين نبود، اما همه اعداد را با اصرار زيادي محکم تلفظ مي‌کرد. نگاهي به من کرد و آرام بدون اينکه صحبتي بکند از در خارج شد. صدايش مثل خط‌هايي که توي مغزم کشيده باشند تکرار مي‌شد. "براي شماها که تازه اومديد، هيچ راهي نيست جز اينکه خودتون رو نشون بدين. بايد کاري بکنيد که قبليا نکرده باشن. اگر مثل اونا باشيد که هيچ فرقي نمي‌کنه". براي اينکه خودم رو ثابت کنم کتاب‌هاي زيادي رو ورق زده بودم و از هر کدوم يک تکه متن برداشته بودم تا مگرم روزي به دردم بخورن. هيچ راهي براي به دست آوردن دل اين مرد وجود نداشت، مثل آهن نفوذ نا پذير بود. نمي‌دونم عطا با اون همه بي استعدادي چطور تونسته بود قاپش رو بدزده. هر جمله‌اي که مي‌گفت انگار ميخواست از اون مثال بزنه ولي باز منصرف مي‌شد، مي‌رفت و مي‌رفت تا بالاخره سر تسليم فرو مي‌آورد و حرف خودش رو مي‌زد. من که خسته شده بودم از بس که توهين شنيده بودم. با خودم فکر مي‌کردم آخه چه کاري مونده که انجام نداده باشم و اون عطاي ديلاق با تمام اون کند ذهني‌هاش تونسته بود انجام بده. خسته شده بودم از فکر کردن، يکراست رفتم سراغ آبدارخونه و کتري رو برداشتم و روي اجاق گذاشتم.
***
احسان از در تو اومد و توي چشمام زل زد: "اين بچه بازيا چيه درآوردي؟ يعني چي؟ مگه ما ده سال نيست با هم رفيقيم؟ بايد مي‌رفتي و به همه مي‌گفتي؟ من از تو يکي انتظار نداشتم." 
دستام رو روي هم گذاشتم و عين آدمايي که عزيز مرده باشن، بغ کردم و صدام در نمي‌اومد. اونقدر عصباني بود که بزنه و لت و پارم کنه. دست و پام رو جمع کردم و آهسته زير لب گفتم: "بالاخره همه مي‌فهميدن. بهتر بود خودم اينو مي‌گفتم و الا باورش براشون سخت بود." 
احسان رو از وقتي با هم دبيرستان مي‌رفتيم مي‌شناختم، آدم آرومي بود و کمتر عصباني مي‌شد. اين اواخر يکي از برداراش زير عمل مرده بود، توي گلوش غده داشت ولي مي‌تونست با اون مدت‌ها زندگي کنه. گاهي تنها صداش مي‌گرفت، دکتر براي اينکه پول بيشتري به جيب بزنه پيشنهاد عمل داده بود، و زير عمل با بي احتياطي دکتر بي‌هوشي به خوابي رفته بود که هرگز بيداري نداشت. پسر خوبي بود و چون موهاي فري داشت دوستان فري صداش مي‌زدند. احسان پول عمل رو خودش به سختي با قرض گرفتن از اين يکي و اون‌ يکي تهيه کرده بود، بعد از مرگ فري خرج‌هاي زياداي داشت که بيمارستان داده بود، به سنديکاي پزشکان اعتراض کرد و جوابي نگرفت، همه مي‌گفتند رئيس سنديکا از دوستاي دکتر بهرامي پزشک فري بوده، و اينکه دکتر بهرامي با دکتر بيهوشي رابطه داره. احسان خيلي ناراحت بود ولي دم نمي‌زد.
***
قرار شد محمد رو امروز عصر ببينم، يک تعداد آگهي ترحيم چاپ کرده بوديم که بهتر بود اون ببره و به بچه‌ها بده تا روي در و ديوار جاهاي آشنا بزنن. ديگه همه واقعيت رو با تمام تلخيش قبول کرده بودن. محمد کمي دير سر قرار رسيد، خودش گفت براي اين دير رسيده که نتونسته تاکسي بگيره و با اتوبوس‌ اومده. من اگر جاي اون بودم به خودم زنگ مي‌زدم تا يه جاي نزديک‌تر قرار بزاريم. براي اون که پاي چپش کمي کوتاهه اين خيلي سخته که سوار اتوبوس بشه و هرکي از يه طرف هلش بده اونم توي ساعت شلوغ ترافيک. اگر جاي اون بودم به سازمان اعتراض مي‌کردم که حداقل يه موتوري چيزي بهم بدن، آدماي هم رده‌ي اون حتي خونه‌هاي سازماني گرفته بودن و داشتند راست راست راه ميرفتند بدون اينکه مشکلي داشته باشند. اغلب راننده داشتند و حتي خريد‌هاي خونشون رو اون آدمها انجام ميدادن. اگر اين لباس و شلوارش رو ازش مي‌گرفتن ديگه چيزي براي زندگي کردن نداشت. ديگه نمي‌تونست بياد بيرون تا اينکه يکي اينو مي فهميد و مي‌رفت در خونشون بهش يک دست لباس مي‌داد. 
از اينکه اعلاميه‌ها رو به محمد مي‌دادم ناراحت بودم، کاش حميدشون بود و اون مي‌تونست اين کارو بکنه. خودمم که بايد مي‌ر‌فتم دنبال کاراي مسجد. يه سري هم بايد به خونه‌ي احسان مي‌زدم، معلوم نبود چه خبره، من نزديکترين دوستش بودم و بهتر بود کارايي که خانوادش داشتن من پي‌گير بشم.
***
محسن دست‌هايش را به نشانه اعتراض بالا برد، توي رفلکس تصوير توي آينه ديدم از سر ميزش بلند شد و راه افتاد. هميشه پيشاپيش بچه‌ها بود و از اينکه در اين اوضاع و احوال او را داشتيم خيلي خوشحال بودم. نگاهش به درون آدم‌ها سفر مي‌کرد. من لباس مهماني به تن داشتم و از روي پيشاني‌بندم مي‌شد فهميد به تازگي سرم شکسته است. روبروي کافه، ايستاد و صدايش را بلندتر کرد: "براي چي نشستيد؟ هميشه بايد نشست و تئوري داد؟ يکبارهم از خودتون بپرسيد چه کار کرديد." ديگه دستاش بالا نبود "از توي کافه نشستن به چه چيزي رسيديد، بگيد ما هم بدونيم" 
پدرام از پشت دخل مغازه اومد جلوش رو گرفت: "يه کم آروم باش، بچه‌ها مي‌دونن الان ناراحتي. همه مي‌دونن چه حالي داري، اگر ماهم جاي تو بوديم حالي بهتر از اين نداشتيم."
مي‌خواست به صحبت‌هاش ادامه بده: "نه، اين مساله‌ي امروز نيست، مدتهاست تصميم داشتم اين مطلب رو درميون بزارم. خيلي وقته که دونه دونه شما دارين عوض ميشين. يادتون رفته چه حرف‌هايي مي‌زديم؟ وقتي تو گفتي ميخوام کافه رو راه بندازم . اول از همه اومدي پيش من و از من خواستي که برات از مشکلات کار بگم. چي گفتم؟" پدرام ساکت بود "بگو ديگه، نگفتم شرايط تغيير مي‌کنه و تو بايد خودت رو نگه داري؟ نگفتم مساله اگر پول باشه خيلي راحت‌تر هم به دست مياد؟ چرا به من گفتي ميخوام محيطي تشکيل بدم تا بچه‌ها بتونن دور هم باشن. از همه‌چيز صحبت کردي، اينکه مي‌تونيم هزار و يک کار نکرده بکنيم. نگفتي؟ من اشتباه مي‌کنم؟ حالا نتيجش چي شده؟ اون يکي اومده و ميگه که از ... من آخه چي بگم. نگاه خودمون بکنيد. از کجا به کجا رسيديم، چند ساله هي ميگم بهتر ميشه، هر کدوم از ما از يک ور آويزون شده و داره با بدبختي چنگ ميزنه به زندگيش. اينطور هست يا نه؟".
شهلا از پشت ميزي که نشسته بود و داشت قهوه مي‌خورد بلند شد، با هربار خوردن پاشنه‌هاي بلندش روي زمين تمام بدنش مي‌لرزيد. مي‌رفت تا دهنش رو باز کنه و هرچي ميخواد به محسن بگه، از جلوي ميز من رد شد، مي‌خواستم هرچه سريعتر تصميم بگيرم،بايد اين کار رو مي‌کردم. "هيچ حرفي نمي‌زني عين بچه آدم ميري بيرون، الان موقعي نيست که تو چيزي بگي. همه اين آتيشا از گور تو بلند ميشه". 
***
خنچه‌ها رو آورده بودن و مريم مثل فرشته‌ها شده بود با اون لباس بلند و سفيد، باور نمي‌کردم که حالا داماد اين عروسي من باشم. لباس يکدست مشکي واقعا به من مي‌اومد. فاميل توي طبقه پايين داشتن پاکوبي مي‌کردن، فندکي رو که توي جيبم داشتم چند بار امتحان کردم و از سالم بودن اون اطمينان پيدا کردم. عکاس رو صدا زدم و ازش خواستم توي اطاق تنها باشم تا چند لحظه آرامش داشته باشم. پيش از عقد فشار زيادي رو بايد تحمل کرد. حتي اين هرويين لعنتي هم نمي‌تونه آدم رو آروم و راحت بکنه. درد توي وجودم مي‌پيچيد، نکنه مريم تو بياد و همه چيز خراب بشه، نه امکان نداره. اگر مي‌اومد چي؟ دل رو به دريا زدم و شروع کردم. آه توي وجودم جريان خوني مي پيچيد، ديگه نمي‌تونستم صبر بيشتري از خودم نشون بدم. صداي مريم از پشت در ميومد که داشت با عکاس جر و بحث مي‌کرد، چه فرقي مي‌کرد، اگر عکاس آشنا نبود همه چيز لو مي‌رفت، مزيت داشتن يک عکاس آشنا همينه. من داشتم روي سفره مي‌خوابيدم، دوست داشتم دنيا همون‌جا تموم مي‌شد در حالي که دارم خواب خودم رو در لباس دامادي مي‌بينم. مريم، محسن، احسان، ديگه اسمي يادم نمي‌اومد. 
صداي مريم مي‌اومد که بيرون داره با عکاس جر و بحث مي‌کنه، ميخوام برم و باهاشون حرف بزنم و آرومشون کنم، ارزشي نداره... آخه براي چي . . .
***
شهلا رو مي‌ديدم که داره با پدرام مي‌رقصه. نبايد اين کارو مي‌کرد. آخه من هم اونجا بودم. لااقل جلوي من نبايد اين کار رو مي‌کردند. هنوز گوشواره‌اي رو که به اون هديه داده بودم توي گوشش بود. يک خورشيد نقره‌اي، "اين خورشيد براي خورشيد خودم، دوست دارم هر وقت با من هستي اين رو بندازي" وقتي با من هستي رو بيشتر يادم مي‌اومد، الان که با من نبود، ولي اين حس رو داشت که گوشواره رو گوشش کرده بود. پدرام يک مچ بند قهوه‌اي داشت و دستاش داشت مي‌لرزيد، خودش مي‌دونست چه غلطي داره مي‌کنه، الان تنها بودم، وقتي محسن مي‌اومد ديگه نمي‌تونست اين کار رو تکرار کنه. همه‌چيز تمام مي‌شد، پدرام ازش حساب مي‌برد. دوست چندين سالش بود. يک ليوان ديگه پر از مشروب کردم و خوردم "به سلامتي هرچي مرده، تا آخرش هستم، چه جاي باحاليه . . . هميشه بيايم اينجا. اين دوگانه سوز شدن ما هم شده ماجرايي‌ها، من حاليم نيس، شما چرا همه چيز به خيکم مي‌بنديد؟ راستي اون کتاب تابستان 88 رو خوندم. مزخرف بود، مرتيکه الدنگ ريده افتخار هم مي‌کنه. اگر من نوشته بودم حتما بهتر در مي‌اومد، تيکه‌هاي اروتيکش رو بيشتر مي‌کردم. با سه نفر بخوابي و نتوني توصيف کني." پدرام اومد جلو و دستم رو گرفت" جفنگ نگو، کلي آدم اينجاس، همه تورو مي‌شناسن، چرا ميخواي آبروي خودت رو ببري. الان حاليت هست چيکار مي‌کني؟ چندتا پيک خوردي؟ کجاست اون آدمي که اينقدر هارت و پورت مي‌کرد که من اهلش نيستم، عمراً. مي‌خوري يکي ديگه برات بريزم؟" اگر جوابش رو مي‌دادم برام نمي‌ريخت، آشغال خودش . . . "آره دمت گرم، خيلي مردي" و يک پيک ديگه به سلامتي شهلا که اينقدر قشنگ مي‌رقصه و يکي ديگه . . .
***









دوشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹

Amor mio Por favor tu no te vas

پرویز مشکاتیان درگذشتوقتی از پرویز مشکاتیان حرف می زنیم، نمی توانیم اشک های خود را پنهان کنیم. نمی توانیم نقش بالنده ی او را از موسیقی ایران جدا شده بدانیم. این مرد موسیقی را نه برای خودش، برای رویای شنوندگان آموخته بود.

قسمتی از روحم را به تو بدهکارم، بدان که زیر آسمان امشب موسیقی تو را می شنوم

نوا، دستان، آستان جانان، دود عود . . . . .


Mi Cabeza

میگرن

هر روز صبح از خودم می پرسم که نکند کس دیگری هستم و اسم و نشان دیگری دارم و اکنون جای کسی دیگر زندگی می کنم، بعد نگاه می کنم به ساعتم و متوجه می شوم که چند دقیقه دیگه سرویس اداره ام حرکت می کند. آنگاه مثل یک انسان متشخص قبول می کنم که خودم هستم و هیچ اشتباهی در کار نبوده است. 
وقتی سر ساعت به اداره می رسم و مردی که جلوی ساختمان ایستاده تعظیم می کند بیشتر مطمئن می شوم خودم هستم، ناهارم را که برایم سر ساعت 12 میاورند باورم می شود که همه چیز حقیقت دارد، منتهی وقتی شب به خانه ام می رسم و زنم می گوید که عوض شده ای، متوجه میشوم اشتباهی در کار بوده است.

جمعه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۹

Callejuela

در ايستگاه مترو

وقتي بخواهي از جايي به جاي ديگر بروي حتما چند نفر را مي بيني بدون اينکه دلت بخواهد. روي اسفالت که قدم مي گذاري از خودت مي پرسي کجا مي خواهم بروم، بالا، پايين يا هر سمتي که شد يا يک علامت به تو مي گويد بايد بروي. ولي وقتي که بايد به جاي خاصي بروي ديگر فرقي نمي کند از کجا آمده باشي تنها ذهنت به سمتي مي رود که مسير باشد و فکر کني يک وقت به آن مي رسي. اما وقتي خسته اي فرقي نمي کند بايد به سمتي بروي که بيشتر مي داني چطور مي رود، دوست داري دست باز کني و چند دقيقه ديگر روي پله هاي يک خانه قديمي با ايوان و تراس و رواق و منظر باشي. ذهنت پرواز مي کند و تو را به جايي مي رساند که از آن لذت مي بري، شايد اين اولين باري نباشد که آنجا مي رسي و آخرين بار هم نباشد. 

من از خودم بدم مي آيد و کلافه مي شوم وقتي که راهي براي رسيدن پيدا نمي کنم. دلم مي خواهد سوار يک اتومبيل شوم، حتي از اين پيکان هايي که احساس مي کني با رفتن روي هر دس-انداز تکه اي از بدنت روي زمين مي کشد. هيچ فرقي نمي کند، دوست دارم بگيرم و بخوابم و هرچند ساعت از عمرم را که مي خواهند بگيرند و بگويند بفرماييد اينجا خانه ي همان دوستي است که مي رفتي، يا روي تخت خودم بيدار شوم در حالي که روتختي آبيم کمي جمع شده است و معلوم نيست از کدام طرف روي اين تخت بيچاره افتاده ام.

مادرم خصلت هاي مرا خوب مي داند، دوست دارم بيرون از خانه چيزي بخورم، مخصوصا از اين کبابي هايي که پشه ها را جمع مي کند. يک بار جلوي يکي از اين مغازه ها بودم و داشتم براي شام خريد مي کردم، زني آمد و پرسيد که بايد جگر را به چه کسي بگويد، من هم بي معطلي نگاهش کردم و چون از ظاهرش خوشم آمد گفتم بايد به من بگوييد. زن خنده اي کرد و نگاهش را از من چرخاند، چون لباس هاي خنزر پنزري ام را پوشيده بودم. اگر لباس سبزي را که برادرم از سفر جنوب آورده بود مي پوشيدم مطمئنم لبخندي مي زد و مي گفت "جگر". من هم مي گفتم خيلي خوبه که شما مي دانيد جگر را به چه کسي بگوييد، از اين به بعد هر موقع جگري خواستيد من در خدمت هستم. و جلو مي رفتم و سفارش جگر را به فروشنده مي دادم، حساب مي کردم و بي خيال دوست هايم که در خانه منتظر بودند زن را مي رساندم.

 به من تعارف مي کرد و از پله ها بالا مي رفتم و مي نشتيم به جگر خوردن. اول او شروع مي کرد، چون من خيلي هم پررو نيستم، دندان هاي سفيد و رديفش را روي جگر مي گذاشت و فشار مي داد و من از اين خورده شدن لذت مي بردم. آن وقت نوبت به من مي رسيد، دستم را مي بردم  و يک تکه از جگر را لاي لبهايم مي گذاشتم تا گرميش را امتحان کنم، زندگي به گرمي آن است نه به چيزهاي کناري که مي بيني. چقدر خوش نمک بود، دوست داشتم تا تمامي عمرم جگر را در لبهايم نگه دارم. چه مي شد اگر دوست هايم در خانه منتظر من نبودند و من مجبور نبودم موبايلم را سايلنت کنم و پشت کاناپه بيندازم و گاهي صداي زرزر تکان خوردن هايش را نشنوم. چقدر در دست رس نبودن خوب است. به اندازه اين خوب است که نمي توانند تو را ببينند.

به من مشروب تعارف مي کرد، من نمي خوردم چون اصلا دوست نداشتم. شايد اگر الان بود با ولع مي خوردم، چون معني اين مشروبي را که مي خوردم مي دانستم. خدا حافظي که سخت ترين قسمت ماجراست، موبايلم را پيدا مي کردم و شماره اش را نگه مي داشتم. تشکر مي کرد و مي گفت هرگز چنين جگري نخورده بوده، من هم که هنوز دهانم بو و طعم جگر را داشت از او خداحافظي مي کردم.

مي رفتم و سوار ماشينم مي شدم. آهنگ خوليو را گوش مي دادم espera un poco, un pocito mas[1]، اشک از چشم هايم سرازير مي شد، يادم مي آمد شبي را که به آرزوي داشتن آتاري خوابيدم و دستهايم را به شکل دسته هاي خلباني اش گرفته بودم تا اينکه در خوابم يک آتاري داشته باشم. صبح که بيدار شدم، خوابم را يادم نمي آمد ولي دست هايم به همان شکل بود. مي دانستم، صبح فردا که بيدار بشوم لبهايم در حالتي است که دارم جگر مي خورم، و يادم نمي آمد که چه خوابي ديده ام. در موبايلم دنبال شماره اي ناشناس مي گشتم ولي همه ي شماره را مي شناختم و از اين ناراحت بودم.



[1] کمي بيشتر صبر کن، تنها کمي بيشتر


مي توانيد آدرس زير را در نوار آدرس وارد کنيد تا آهنگ فوق را داشته باشيد

http://www.fileden.com/files/2008/5/6/1898835/despera.mp3


تقدیم به سجاد گودرزی عزیزم، که  خاطراتش را کسی بافته و پشت گوش انداخته

سه‌شنبه ۸ سپتامبر ۲۰۰۹

Blow up

شبیخون فکری
در تحریریه یک روزنامه پر فروش در شهر سویل کار می کردم،  فروش آن سال زمستان خوب بود و من داشتم یک داستان را می نوشتم تا در سری جدید نشریه بیاید. داستان را به منشی دادم و طبق قرار قبلی به مسافرتی چند روزه در سواحل جنوبی رفتم. در راه موبایلم زنگ خورد، منشی بود. 
شخصیت زن داستان من خودکشی کرده بود و من باید بر می گشتم و تا قبل از انتشار اولین نسخه شخصیت دیگری را جایگزین می کردم. خیلی نگران بودم، ممکن بود شرایط سختی را که برای شخصیت زن ماجرا گفته بودم سرنوشت بدتری را برای نفر بعدی رقم می زد، با خودم فکر می کردم شاید می توانستم یک داستان جدید بنویسم و یا یک داستان قدیمی را تحویل بدهم. زن بیچاره . . . 

جمعه ۴ سپتامبر ۲۰۰۹

ٍEl Dorado

ايستاده با مشت و فرشته کوچولو
روي نيمکت‌هاي خالي ايستگاه قطار "ماکادا" نشسته بودم. ايستگاه متروک شب‌هايي بي‌آنکه کسي بيايد و برود تجربه مي‌کرد. سکوتش از لاي درز الوارهاي چوبي به بيرون مي‌زد و از بيرون صداي زوزه‌ي گرگ‌هاي خسته مي‌آمد که ساعت‌هاي درازي را براي گرفتن خرگوشي دويده بودند. کتاب "طاعون" را در کوله‌ي سفري داشتم و مي‌خواستم قبل از اينکه خوابم ببرد آن را بخوانم. مترجم در مقدمه نوشته بود: "تنها کساني مي‌توانند کتاب طاعون را به خوبي درک کنند، که در عمرشان يک دفعه به جاي خودشان ديگري را در آينه ديده باشند." اين جمله باعث مي‌شد که روايت داستان را به نحوي ديگر بخوانم و به دنبال اين سوال باشم که چرا بايد کس ديگري را در آينه ديد. 
مدادي را که "ارسلا" به من هديه داده بود هنوز در جيب چپم داشتم، روي مداد حرف اول نام خودش و من را نوشته بود. فکر نمي‌کردم حالا بعد از چهار سالي که از گمشدن او گذشته به فکرش باشم و با ديدن يک حرف بر روي مدادي که هديه گرفته بودم آن همه خاطره زنده شود. براي يک زن قد بلندي داشت، زيبا نبود ولي موهاي طلائي زيبايش هميشه موجي از خوشه‌هاي گندم را بر روي شانه‌هايش مي‌ريخت. خودش که مي گفت من "اُرُسلا" هستم، يعني يک روح طلائي". راست هم مي‌گفت، روحش از طلا بود و نيازي به منت خاک نداشت. خاکي بود و همه جا مي‌رفت و با همه سخن مي‌گفت، مي‌نشست، دست مي‌داد و از غذاهايي که مي خوردند، مي‌خورد. برايش مهم نبود غذايي که مي‌خورد يک جزامي درست کرده باشد يا يک آشپز شيک در يک رستوران ايتاليايي". عاشق اين اخلاقش شده بودم، تکراري نمي‌شد. مانند بادي که در موهايش مي پيچيد راحت اين طرف و آن طرف مي‌رفت.  
به خودم آمدم و ديدم يک زن ميانسال و دختربچه‌اي شيرين در کنارم نشسته‌اند. موهاي دختر هم لخت و طلايي بود، جالب بود که فکر کردم دختر کودکي ارسلا، و زن ميانسالي اوست و من تماماً تمناي ديدن روزهاي جواني‌اش بودم. سرم را بالا گرفتم و اعداد را از يک تا ده شمردم تا آرام‌تر شوم، نمي‌شد از خيالش بيرون بيايم. شبي با هم سيگاري در تراس خانه‌ي "فيونا" کشيديم، حس مي‌کردم معنايي در زندگي وجود ندارد و او تنها کسي است که تواند رازهاي زندگي را ساده و روشن ببيند. از دهانم به درون وجودم مي‌ريخت و از رگ‌هايم به دست‌ها مي‌رفت. عرق‌هاي سرد را روي دستانم حس مي‌کردم. چشم‌هايم جايي را نمي‌ديد. الوارهاي روي سقف حالا شبيه رموزي شده بودند که مي‌خواهند کشف شوند. فکرم به جايي نمي‌رسيد، هميشه چيزي در زندگي براي پنهان شدن وجود داشت، اگر بود برايم مي‌گفت هرکدام از اين خط‌ها چه چيزي را مي‌گويند: "براي اينکه درخت‌ها هم مثل آدم‌ها حافظه دارند، آنها مي‌خواهند به ياد بياورند. خط‌هاي صاف‌تر رودها هستند که از درختان مي‌گذرند و آن‌ها که در هم مي‌پيچند و گره مي‌شوند کوه‌ها هستند. لکه‌اي که آن گوش مي‌بيني يک مرد تنهاست، نشسته و به گذر زمان فکر مي‌کند. مثل تو که الان نشسته‌اي و فراموش کرده‌اي که کودکي در کنار توست، و تو مي‌تواني زندگي جديدي را از او بياموزي، حتي مي‌تواني او را دوست داشته باشي. به چشم‌هاي آبيش نگاه‌کن، جز خودت چيز ديگري در آنها نمي‌بيني."
شکلات مغز فندقي را که در جيبم داشتم را به دخترک دادم، خوش‌حال شد و بدون اينکه تشکر کند جلدش را باز کرد و شروع کرد به خوردن، زن ميانسال تشکر کرد و با اشاره مرا متوجه کرد دخترک حرف نمي‌زند. از او نامش را پرسيدم، چيزي شبيه "موناژه" گفت، به معناي "فرشته کوچک". موناژه کوچولو پدر و مادرش را در جنگ از دست داده بود، ديگر نمي‌توانست صحبت کند و تنها کاري که داشت بازي کردن با تکه‌هاي چوب بود. خانه‌ي آن‌ها در مزرعه‌ي "هفت بلوط"، بالاتر از دره بود، رو به منظره‌اي از کو‌ه‌هايي که بر دوش هم سوار مي‌شوند. حتماً فرشته کوچولو هر روز عصر براي آنکه غروب خورشيد را ببيند روي دسته‌ي صندلي تاب مي‌خورد و خودش را عقب و جلو مي‌کرد. شايد بعضي روزها رو به جاده خاکي‌ منتهي به خانه‌شان مي‌نشست و نگاه مي‌کرد تا پدر و مادرش بيايند. 
خودم را معرفي کردم و گفتم دنبال دخترجواني مي‌گردم که نامش ارسلا است و مشخصات او را دادم. طن او را نمي‌شناخت و گفت: "براي اينکه پيدايش کنيد، نيازي نيست همه جا را بگرديد. کافيست در روزنامه‌ها بزنيد. حتماً مي‌خواند و شما را پيدا مي‌کند." خودم اين مطلب را مي‌دانستم، ولي کسي که خودش را گم مي‌کند به اين راحتي پيدا نمي‌شود. تازه اينکه، قبلا اين کار را دوبار کردم و نتيجه‌اي نگرفتم. صداي سوت قطار از دور مي‌آمد. کتاب طاعون را برداشتم و در کوله‌ام گذاشتم. 
اين آخرين باري نبود که آن‌ها را مي ديدم، آن‌ها به شکل‌ها و گونه‌هاي متفاوت در من زندگي مي‌کردند. هرچه سال‌هاي متمادي مي‌گذشت زن‌هاي مختلفي را به چشم، روح طلايي مي ديدم. مثل باستر کيتون صورت سنگي سينما شده بودم، کمتر مي‌خنديدم و تلخي خاصي پيدا کرده بودم. وقتي همه‌ي مردم با دسته آوازخوان سال نو مي‌رقصيدند، تنهاي يک گوشه نگاهشان مي‌کردم و در جمعيت دنبال گيسوي بلند و آبشار طلايي مي‌گشتم. هيچ طعمي در زندگي به جز گوشت نمک‌سود شده و نان سرد به ياد نداشتم. هميشه در سفر بودم و هر جايي که مي‌نشستم حس مي‌کردم از پشت سر صدايم مي‌کنند و بايد بلند شوم و بروم. حالا قطار رسيده بود و بايد مي‌رفتم، در آينه‌اي که مقابلم بود چيزي نمي‌ديدم، نه تنها کس ديگري را نمي ديدم، خودم را هم نمي‌ديدم. اين آينه خالي بود و اسباب و اثاثيه را نشان مي‌داد. 
تا حواسم جمع شد، زن و دختر بچه رفته بودند. کوله را که سنگيني مي‌کرد برداشتم و روي دوشم گذاشتم. راه افتادم و مسير را طي کردم، مردي داد مي‌زد که اين قطار به سمت "بردتن" مي‌رود، مسير من آنجا نبود. همچنان انتظار قطار ديگري را مي‌کشيدم ، "نوبيا" جايي بود که بايد مي‌رفتم. جايي که فصل‌هاي سرد و طولاني داشت و مردانش دامن مي‌پوشيدند. کودک که بودم عاشق سفر کردن بودم و از متفاوت بودن آدم‌ها تعجب مي‌کردم، حالا سال‌ها گذشته و ازاين تعجب مي‌کنم که دو نفر خيلي شبيه هم باشند. گاهي حتي از اينکه دو نفر با هم دوقلو باشند تعجب مي‌کنم و براي اينکه به خودم ثابت کنم شباهتي به هم ندارند سعي مي‌کنم در رفتارشان يا طرز لباش پوشيدنشان تفاوتي بزرگ يا کوچک را پيدا کنم. 
دوباره روي نيمکت‌ها مي‌نشينم و سعي مي‌کنم کتابي را که بارها به دست گرفته‌ام بخوانم، رمان‌ها را بايد هزار بار خواند. وقتي بيماري يک معنا مي‌دهند و وقتي که سرحال روي تپه‌اي غروب خورشيد را در انتظار کسي نشسته‌اي معناي ديگري مي‌دهند. من ترجيح مي‌دهم رمان‌هاي بلند را وقتي بخوانم که دوست ندارم بدانم ارسلاي زيباي الان درکجاي اين دنياست. از اين فکر خسته شده‌ام، دوست دارم بدانم که رفته است و نمي‌شود او را پيدا کرد. اما اميد پيدا کردن او تمامي زندگي مرا از بين برده است. سال‌ها بعد، او ايستاده و تنها منم که پير شده‌ام و ديگر نمي‌توانم هر هفته جايم را عوض کنم. تا چند وقت ديگر هم حتماً چشم‌هايم آب مي‌آورد و ديگر نمي‌توانم آن موج خورشيد را ببينم.

 
تقدیم به سحر حاجی زاده عزیزم، که از بهشت با من تماس گرفت


سه‌شنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۹

Fashion

پیرمرد مغرور
روی تپه های سر سبز و خرم، جایی که می شد ساحل را به راحتی دید و از بی کران آبی دریا لذت برد تکه ای زمین جدا شده بود که در آن چند نخل بلند، دو بلوط و یک درخت ساج دیده می شد. تمامی تپه های اطراف با نگاهی حسرت بار سایه این چند درخت را نگاه می کردند که چگونه در ظهرهای داغ تابستان و سوز زمستان عابران را در خود پناه می دادند.  پای این تپه خانه ای بود که مرد پیری در آن زندگی می کرد. سالهای سختی در راه بود، سالهایی که در آن دریا کمتر بخشنده بود و زمین حاصلی نمی داد، آسمان سکوتی مرگبار را رقم می زد و زمین سردی خود را حتی در تابستان حفظ می کرد و این را می شد در رفتار مردم این شهر دید.
آقای سباستین دوازده سال آخر عمر خود را در شهر ورنا گذراند. این شهر در سواحل شمالی الجزایر بود و ساکنانی از تمامی شهرها و
کشورهای دنیا را درون خود چا داده بود. ثروت قابل ملاحظه ای از سفرهای دریایی و تجارتهایی که کرده بود به دست آورده بود. دوبار در این سالها ازدواج کرده بود و از همسر اولش یک دختر و از همسر دومش دو پسر داشت. دخترش برای تحصیل به اروپا رفته بود و پسرانش بعد از چند سالی که در نزدیکی او زندگی کردند از او جدا شدند. پاییز سال قحطی بود که در شهر با یک مرد مکزیکی آشنا شد، مرد قد بلندی داشت و خوش برخورد بود. از خاطرات بسیاری که پیرمرد داشت لذت می برد، مرد مکزیکی بر اثر حادثه به این شهر آمده بود و چون کارگر ساده ای بود نتوانسته بود هرگز از این شهر برود.
پیرمرد مرد مکزیکی را به خانه اش برد، روزها برای او قصه های هزار و یک شب تعریف می کرد و شبها روی نعنوی خودش جلوی ایوان می نشست  و مرد مکزیکی را می دید که چطور باغ را مرتب می کند. روزهای سخت می رسیدند و برخلاف تصور می ماندند، پیرمرد داستان های تکراری تعریف می کرد و مکزیکی پر شده بود از خاطراتی که هر بار به یک نحو پیر مرد قهرمان آنها بود. یک بار از سفر به چین تعریف کرد که چطور در راه به یک نهنگ سفید برخورد کرده بودند و برای اینکه نهنگ کشتی را غرق نکند ساعت ها دور خودشان می چرخیدند، اینکه پیر مرد با فرستادن یک قایق به آب توانسته بود نهنگ را فریب دهد و از مهلکه جان سالم به در ببرند، از مسیر برگشت به سرزمینهای هند که چطور مردم فلفل های بزرگی را کشت می کردند که حتی از یک دست هم بزرگتر بود. قصه ها تمامی نداشتند ولی تکراری می شدند، از دختران زیبایی که در شمال اروپا پیدا می شدند، مردان قوی و بلند قامتی که لنگر ها را می توانستند بر دوش بگیرند. 
آقای سباستین به کارگر جدید لغب کانو داده بود که به زبان محلی یعنی میوه ای که بعد از افتادن از درخت له و لکه دار شده، این مرد تمامی عمرش را به تحقیر دیگران گذرانده بود. آن روز صبح، کانو اسلحه شکاری قدیمی را برداشت و از پله های بالا رفت، چند لحظه پشت در اتاق آقای سباستین ایستاد و وقتی شش بار صدای ناقوس کلیسا را از دور شنید درب را باز کرد و داخل شد. بالای سر سباستین پیر ایستاد و با تمام قوا قسمت چوبی تفنگ شکاری را به صورتش زد. چندین بار این کار را ادامه داد تا اینکه دیگر صدایی نمی آمد و پیرمرد مرد. 
شش ماه بود که کانو حرفی نزده بود، سکوت در لبهایش خانه کرده بود، روی هر کلمه ای که از ذهنش می گذشت هزار بار فکر می کرد.از پنجره بلندی درخت ساج را نگاه می کرد، هیچ درختی نمی تواند در این حد بلند و با افتخار باشد. هیچ درختی نمی تواند در این حد آرام و با وقار باشد. پنجره را باز کرد تا بتواند هوایی تازه به ریه هایش برساند، اشک از روی گونه هایش جاری شد، تلفن را برداشت و به اداره پلیس زنگ زد:" پدرم را کشتم، او نه تنها این شش ماه آخر عمرش، بلکه تمامی عمرش را فرصت داشت تا با مردم مهربان باشد، بخندد و حتی ببیند که کسی که کانو صدا می زند پسر خود اوست. ولی او تمامی این سالها تنها خوش را دید و از خودش تعریف کرد."