سه‌شنبه ۸ سپتامبر ۲۰۰۹

Blow up

شبیخون فکری
در تحریریه یک روزنامه پر فروش در شهر سویل کار می کردم،  فروش آن سال زمستان خوب بود و من داشتم یک داستان را می نوشتم تا در سری جدید نشریه بیاید. داستان را به منشی دادم و طبق قرار قبلی به مسافرتی چند روزه در سواحل جنوبی رفتم. در راه موبایلم زنگ خورد، منشی بود. 
شخصیت زن داستان من خودکشی کرده بود و من باید بر می گشتم و تا قبل از انتشار اولین نسخه شخصیت دیگری را جایگزین می کردم. خیلی نگران بودم، ممکن بود شرایط سختی را که برای شخصیت زن ماجرا گفته بودم سرنوشت بدتری را برای نفر بعدی رقم می زد، با خودم فکر می کردم شاید می توانستم یک داستان جدید بنویسم و یا یک داستان قدیمی را تحویل بدهم. زن بیچاره . . . 

2 نظرات:

سجادگودرزی گفت...

که می با دیگران خوردست و
با ما سر گران دارد

ناشناس گفت...

مثل همه ما که هر از چند گاهی باید شخصیتهای توی زندگیمونو خواسته یا نا خواسته عوض کنیم.
فاطیما