شبیخون فکری
در تحریریه یک روزنامه پر فروش در شهر سویل کار می کردم، فروش آن سال زمستان خوب بود و من داشتم یک داستان را می نوشتم تا در سری جدید نشریه بیاید. داستان را به منشی دادم و طبق قرار قبلی به مسافرتی چند روزه در سواحل جنوبی رفتم. در راه موبایلم زنگ خورد، منشی بود.
شخصیت زن داستان من خودکشی کرده بود و من باید بر می گشتم و تا قبل از انتشار اولین نسخه شخصیت دیگری را جایگزین می کردم. خیلی نگران بودم، ممکن بود شرایط سختی را که برای شخصیت زن ماجرا گفته بودم سرنوشت بدتری را برای نفر بعدی رقم می زد، با خودم فکر می کردم شاید می توانستم یک داستان جدید بنویسم و یا یک داستان قدیمی را تحویل بدهم. زن بیچاره . . .

2 نظرات:
که می با دیگران خوردست و
با ما سر گران دارد
مثل همه ما که هر از چند گاهی باید شخصیتهای توی زندگیمونو خواسته یا نا خواسته عوض کنیم.
فاطیما
ارسال يک نظر