یکشنبه ۱۰ اکتبر ۲۰۱۰

تعداد سیلندر 4، سرعت 225

سر ساعت رسیده بودم، درست ساعت پنج بود . این جمله را چند بار تکرار کردم، ولی برای آنکه شما خسته نشوید تکرارش نمی کنم. اما نیامده بود، همیشه دیر می کرد، یک ربع ساعت نه بیشتر و نه کمتر. اخلاقش بعد از عمری رفاقت دستم آمده بود. این بار بیست و پنج دقیقه از روی ساعت عقربه ای دیر کرده بود. به خانه اش زنگ زدم، نبود. به پدرش زنگ زدم، خبر نداشت. این اتفاق ها باید روز قبل از سفر من می افتاد؟
یادم رفته بود بگویم عازم هستم، اگر خدا قبول کند به دیار فرنگ می روم. آنجا یکی از دوستان (نه یکی از بچه ها، چون می دانید یکی از بچه ها کلمه رمز است، شما که از خودمان هستید) برایم بورس تحصیلی خوبی جور کرده. می شود با آن دو دانشجوی دکترا در داخل داشت و با آنچه می ماند به خرج خورد و خوراک می رسم، کور هم از خدا چه می خواهد به جز دو چشم بینا.
سر رشته ی کلام از دستم در رفت، از بهرام می خواستم بگویم که دیر کرد، آن شب پیدایش نشد، فردا هم همینطور، من که نمی توانستم همچین سفری را به خاطر اینکه یک دوست در ایران دارم و گم شده است تعطیل کنم.
روزی در کافه ای در پراگ خواهم نشست، راک گوش می دهم و خبر اعدام او را برایم می آورند. من قهوه ام را کامل نمی خورم و لگدی به پایه میز می زنم و بیرون می آیم، زیر تابلوی بزرگی که مرسدس تبلیغ می کند می نشینم و به تمامی خیابان ها و اسم هایی فکر می کنم که مارا به هم متصل می کنند. به توپ چهل تکه ای که من جایزه گرفتم و او فوتبالش را بازی کرد، به روزی که سوراخش را تحویلم داد. به بسته ی مداد رنگی که توی کیف من جا گذاشت و من آبیش را برداشتم، به کیفهامان با عکس موتور که شستیم و خراب شد. به عکس هایی که او نگه می داشت و من حفظشان می کردم، او سمت چپ ایستاده بود و من با یک نفر فاصله نشسته بودم. خانم معلم چقدر بلند بود، امروز پیر شده است.
دلم می گیرد وقتی می دانم آن روز زیر تابلوی مرسدس چه می کشم
دلم می گیرد
کاش بهرام مثل همیشه یک ربع دیر می کرد.

5 نظرات:

سجاد گودرزی گفت...

حشمتی من چقدر عقب ماند ه ام اولی را خواندم در موردش حرف میزنیم برمیگردم دوتای جامانده را هم میخوانم
خوشحالم که برگشتی اینجا

سجادگودرزی گفت...

جا مانده ام ولی می رسم

چوپان گفت...

زدی تو کارِ مبارزه رفیق !
صحبتِ راوی با مخاطب. تخاطبی که همیشه دوستش داشتم.

smne گفت...

دوست داشتم کارت و، به خصوص اون قسمتی رو که تصویری از آینده میدی

دونقطه گفت...

نمی دانم چرا یاد شروع سال بلوا افتادم . واقعاً نمی دانم .