جمعه ۱ اکتبر ۲۰۱۰

رزیتا بدون پیام

شخصیت ها سیمین و ترانه

س- رزیتا زنگ زده بود
ت- خوب بس بالاخره زنگ زد؟

س- آره، دوس داشتم خفش کنم. کدوم آدم احمقی همچین کاری میکنه؟ میره و پشت سرشم نگاه نمی کنه
ت- بیا کمی درک کن، اون تو وضع خوبی نبود

س- مگه ما تو وضع خوبی هستیم، یا بودیم؟ نه. اون اصلا این چیزا رو نمی فهمه، الان لندنه داره خوش میگذرونه. معلوم نیست با کیه چه کار می کنه. تو یادته وقتی رفت چه وضعی داشتم. دوس داشتم زمین دهن وا می کرد منو میخورد و همه چیز تموم میشد. این بدبختی ماس که هیچ چیزی تمومی نداره.
(سیمین به سمت آشپزخانه میرود، استکان چایی که دستش بود روی میز می گذارد)
ت- قبول کن، همه ی ماها عاشق میشیم. رنگ به رنگ میشیم و گاهی فلبامون تندتر میزنه. ما هم مثل بقیه مردمیم، فقط اونا به چشم دیگه ای به ما نگاه می کنن. هر کدوم از ما نیاز داره خودشو، دنیاشو و جهان اطرافش رو بیشتر بشناسه. فکر کن کسی دستاش جوری باشه که زبری بیشتری رو حس می کنه. نتیجه چیه؟
س- من نمی دونم، اون نباید اینطوری، یک دفعه و بی خبر می رفت.
ت- زبری بیشتری احساس میکنه. تنها تو زبری بیشتری احساس می کنی و این نرمت می کنه یا اینکه می شکندت.

3 نظرات:

ناشناس گفت...

پیام نفر دوم، ترانه خیلی واضح نبود برام. اما نفر اول نه می شنوه نفر دوم چی میگه و نه قادره نفر سوم رو درک کنه چون همه خواستش تو این نهفته می شه که یکی اونو درک کنه (البته این برداشت من بود)

رشید حشمتی گفت...

نظر شما را قبول دارم
کار موفق نشده بود خودش را نشان دهد و رابطه ای که بین سه زن وجود داشت را نشان بدهد

چوپان گفت...

رشید الکی انتقادپذیر نباش. این داستان هر اشکالی که داشت، ارتباط فیثاغورثی‌اش (سه نفره‌اش)هیچ اشکالی نداشت.
گاهی همه چیز بی‌ارتباط است. و گاهی ارتباط‌ها همین‌قدر تخمی