جمعه ۱۹ نوامبر ۲۰۱۰

کلاس فرانسه

جدیدن آدم شده ام. کلاسه فرانسه می روم و از آن کتابهایی که رویش نوشته شده روفلت و خوانده می شود قفله دستم می گیرم. هر چیزی می بینم یک چیز دیگر حوانده می شود. این دانشمندها حتی اسمم را قشید می گویند، برای خودشان دنیایی از شگفتی هستند.
بیشتر این روزها به پلنگ شدن فکر می کنم، صبح ها که از خواب بیدار می شوم من یک پلنگ هستم، می دوم و می درم تا غروب که می خواهم گربه ای باشم که از ما سان می بیند و بی خیال روی اسفالت غروب خورشید را غلت می زند. کاش گربه بودم، این خیالی است که عصرها خوره ی روحم می شود و از درون پلنگم را می خورد تا گربه می شود.
شب ها خوابی نمی بینم چون خسته هستم، آرزوی جمعه شدن را ذره ذره جمع می کنم تا پنج شنبه توده ای در گلویم می شود و نمی توانم حساب و کتاب کنم و بیرون می زنم. دربان هم علتی پیدا می کند تا بیشتر توی حبس نگاهم بدارد. زندگی سخت است اگر بخواهی همیشه پلنگ باشی، گربه می شوم و از لای نرده ها بیرون می روم.
کلاس فرانسه جایی این که یادم می رود خالی هستم، جایی که یادم می رود تنهایم. اسمم وقتی قشید باشد دیگر خودم نیستم. آمده بودم تا در این کلاس آواز ادیت پیاف را بفهمم، آمده بودم تا بدانم عشق در عاشقانه ترین زبان دنیا چه می شود، استاد که سوال می کند برای چه آمده اید کلاس فرانسه، جواب واقعی خودم را می خورم، قورتش می دهم و آرام می گویم، "می خواهم بروم کبک". اینطور است که استاد جوان ما برایش منطقی می شود. من هم اینطور راضیم، شاید هم رفتم کبک و آنجا نوشته بود عشق سردش شده است، لطفا فصل دیگری بیایید.
به راه های روی تنم نگاه کنید، سبیلی که از دو سمت صورتم بیرون زده، بعضی ها فکر می کنند من یک لمپارد هستم. اما پدرم همیشه می گفت در خودن ما هیچ خونی جز پلنگ نیامده است، ولی باز من به حرف پدرم شک می کنم وقتی از بین میله ها می گذرم، یا وقتی از انسانها سان می بینم و برای اینکه حرسشان را در بیاورم، غروب آفتاب را غلت می زنم.

0 نظرات: