چه حکمتی است که همیشه برای یاد گرفتن زود است، برای کلاس رفتن دیر. کتاب های جور واجوری که تا حالا خوانده ایم بس نبود که الان باید یک کتاب دیگر دست بگیریم. کتابی که حتی رویش یک چیز نوشته وخوانده می شود قفله. با کتابی که قفله است آخر چطور می شود زبان یاد گرفت، زبانی که اسم خودم به آن عوض می شود و می گویند قشید. پدرم اگر می فهمید نمی گذاشت سر این کلاس آخری بروم. راستی فایلهای "رر" به زبان فرانسه چه می شود؟
صبح سر کار یک سربازم برای وطنم که خیر سرم باید کار یک مشت مهندس را انجام دهم که از زندگی غر به جان این و آن زدن را یاد گرفته اند. با خودم فکر می کنم که یک پلنگم، می درم، می ایستم و پیش می روم. عصرها که می شود با خودم آرزو می کنم گربه ای بودم که روی اسفالت داغ غروب آفتاب را غلت می زند. احساس می کنم تمامی روز برای آنها کار می کنم. حتمن گربه به بچه ی تازه به دنیا آمده اش ما را در مارشی که عصر برای خودشان می نوازند و حین کار از ما سان می بینند، معرفی می کند و می گوید "اینها کارگران و خدمتگذاران ما هستند. از صبح تا شب کار می کنند تا سطل آشغالهای پرتری برای ما اجاد کنند". راست هم می گویند، کاش من هم می توانستم روی اسفالت داغ یک لحظه استراحت کنم. اما کلاس فرانسه نیم ساعت دیگر شروع می شود.
حتی دربان هم ماجرایی دارد برای خودش تا مرا یک ربع بیشتر برای کار کردن رایگان در خدمت گربه ها نگه دارد، نگاهم می لغزد و از لای در بیرون می رود. التماس بیرون رفتن شده ام، دست از پلنگ بودن می کشم، در باز می شود و من به جای بین دو لنگه از لای نرده ها بیرون می روم.
توی کلاس همه دفتر و دستک دارند، کتابهای مختلف، من همان کتاب قفله با یک تکه کاغذ، اینها دوست دارند یادداشت کنند، فکر می کنند کاغذ مغذشان شده است. نه، . . . ادای دین می کنند به پولی که پرداخته اند، تمامی زندگی برای آنها انجام وظیفه است. چه وظیفه ای از این بهتر که همه چیز رو یادداشت کنیم." آقا سرخ موهه ای رو یادم میاد که همه چیز رو یاد داشت می کرد."
بر خلاف تصور دیگران یاد گرفتن زبان استعداد نمی خواهد، راستگو بودن می خواهد، هر کسی دروغ بیشتری به خودش بگوید بهتر یاد می گیرد. مثلن این کسی که کنار دست من نشسته، صداها را یاد داشت می کند، او به خودش می گوید با یاد داشت کردن یاد می گیری و این دروغ است. تا من حواسم را به حاشیه دادم معلم سوالی می کند: برای چه فرانسه می خوانید؟ نمی توانم بگویم می خواستم ادیت پیاف گوش کنم، نمی توانم جلوی خیل دانشمندان کلاس بگویم می خواهم بدانم عشق در عاشقانه ترین زبان دنیا چگونه است. قیافه جدی به خودم می گیرم و می گویم می خواهم به کبک بروم. همه خیلی راحت باور می کنند و سرشان را تکان می دهند که این هم یکی دیگر. خوب شد حرفم را خوردم، برای زبان یاد گرفتن باید آدم به دیگران دروغ بگوید.
فردا باز سر کار می روم، دیگر این حس پلنگ بودنم را به رخ کسی نمی کشم. پدرم می گفت من یک پلنگ کامل و اصیل هستم، بعضی ها نمی دانم چطور به خودشان اجازه می دهند و راجع به رگه ی لمپارد داشتن صحبت می کنند. صبح، وقت آمدن یادم نبود، از لای نرده ها آمدم، حالا خودم را بی توجه به نگاه های دیگران نشان می دهم. البته بیشترشان با حسرت نگاهم می کنند، از جلویشان رد می شوم و وقت کار کردن از آنها سان می بینم. روی اسفالت غروب را غلتی می زنم و بدنم را کش می آورم. این است زندگی پلنگی من . . .

1 نظرات:
گمش کردم، جسارت داشتن واسه اینکه "تماما" خودت باشی رو... از همه بدتر اینکه دیگه دقیقا نمیدونم چی می خوام. شاید اگه میشد مثل بقیه دروغ گفت، اولین دروغ بزرگ و به خودم تحویل میدادم و خلاص: زندگی همینه!تحصیل، کار و کار و باز هم کار، بعد هم وارد چرخه تولید مثل میشی و تا مدتها سرگرمشی... و در نهایت: جاتو بده به بقیه!
واقعا زندگی همینه؟؟
ارسال يک نظر