اولین باری که دیدمش سرم رو تازه از سطل آب در آورده بودم، توی تابستون لذتی داشت که سرت رو بکنی توی آب و فوت کنی، آب قل قل می کرد و بالا می اومد. منم یاد گرفته بودم هر چیزی رو که میخواستم توی آب صدا می زدم. یادم میاد که اون سالها آتاری مد شده بود و همه داشتند و ما نداشتیم. سرم رو می کردم توی آب و داد می زدم آتاری و دوباره سرم رو می کردم توی آب وداد می زدم، آتاری اینطور هم حرف خودم رو زده بودم و هم پدر یا مادرم نمی شنیدند تا ناراحت بشوند. چقدر خوب می شد حرف ها را زد. بزرگتر که شدم می رفتم استخر، توی آب شیرجه می زدم و زیر آب برای خودم فکر می کردم، تنها زمانی حق داشتم فکر کنم که زیر آب بودم. اینقدر فکرهایم بلند شده بود که یک طول استخر را زیر آب سیر می کردم، برادرم می گفت داری زیر دریایی می شی. من زیردریایی شدن را دوست داشتم، برادرم بازی اش را توی آتاری خوب انجام می داد و هی برای خودش جان می گرفت، من بلد نبودم، ترجیح می دادم بازی هواپیما را بازی کنم تا نبازم، از اینکه همیشه ببازم ناراحت می شدم.
زیر آب همه چیز فرق می کند، شما که نمی دانید چقدر بهتراست که زیر آب باشی و فکر کنی، همه چیز در زیر آب کش می آید. دوست دارم سینه ام روی خط های سفید ته استخر بکشد، احساس زیر دریایی را دارم که به انتهای اقیانوس آرام رسیده است، جایی که نور خورشید نمی رسد. بازیهای المپیک نزدیک شده بود، من عاشق شناگرانی بودم که عضلاتشان بدنشان را ماهی می کرد، اون سال فیلمی پخش شد که من را درون رنگ آبی غرق می کرد. "دریای عمیق آبی" اولین باری بود که ژان رنو را می دیدم، یک غواص بود که می رفت زیر آب، رغیبی داشت که با هم در به عمق رفتن مسابقه می دادند، آخرین مسابقه را که یکی برد و دیگری از عمق بر نگشت، دیگری در رویایش با دلفین ها شنا می کرد. دوست داشتم من هم مثل دلفین ها باشم، مثل ماهی ها باشم و به دریا بروم و برای خودم همیشه فکر کنم. به تو فکر کنم که وقتی ظهر تابستان سر از سطل آب در می آوردم آنجا بودی. عاشقت شده بودم. خودم نمی دانستم، سالها که گذشت متوجه شدم، تو هم عاشق من بودی. این را وقت کتاب خواندن های شبانه فهمیدم، وقتی می آمدی میوه کنار میزم می گذاشتی. دریای عمیق آبی من بودی و هستی.
چند سالی بود که در خشکی زندگی می کردم،روزی که همه ی راه ها به خودم می رسید، زیر آب رفتم، سینه ام به خط سفید کف استخر می خورد. با خودم زندگی را دوباره تجربه می کردم. برای خودم دلفین کوچکی شدم، زیر آب قصه های دنیا فرق می کند. من این زیر برای شما حرف می زنم، از حباب هایی که از آب بیرون می آید اسم تمام چیزهایی را که می خواهم می گویم، دوستانم کنار استخر ایستاده اند و به غریق نجات می گویند آنجاست و با دست بدنم را نشان می دهند. دیگر برای به خشکی برگشتنم دیر شده است. من کسی بودم که زیر آب می ماند. شاید یکی از دوستانم امشب دلفین بشود.

4 نظرات:
ایده ی کارت واجد کنایه ای ست که دوستش داشتم. معجزه در آب. عدم توانایی آدم در زیستن در کف آب و ممزوج کردن این موضوع با آرزوهایی هم که توانایی برآورده کردنشان نیست، سبب حرکت داستان می شه.
تنها مشکل من زبان کاره که عامدانه سعی داشته تا خیلی پخته جلوه نده و تو گویی انسانی بدوی اما پاکدل در حال روایت است. سلیقه است البته، اما دلم می خواست که زبان پخته تر باشه و صداقت اش کمتر. اون صداقت در ایده جا می افتاد شاید نیکوتر بود.
در ضمن مواظب املای "رغیب" باش. قاف می خواهد.
چه خبر از تهران؟ هنوز زنده ای؟
کافه زیر دریا را خوانده ای؟
داستانی که یک دلفین تعریف کرد...
رشید جون به وبلاگ نوشتنت ادامه بده
دوسشون دارم
کاوه
میآی یه تیکه میندازی و میری آ. رشید به روز کن. با اینکه خیلی بد و مزخرف مینویسی، اما بنویس.
ارسال يک نظر