<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337</id><updated>2011-11-14T02:23:04.259+03:30</updated><title type='text'>ژوان</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>28</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-5457638778568622208</id><published>2011-01-26T15:12:00.005+03:30</published><updated>2011-01-27T08:27:45.367+03:30</updated><title type='text'>زمستانی به رنگ تو</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;اولین باری که دیدمش سرم رو تازه از سطل آب در آورده بودم، توی تابستون لذتی داشت که سرت رو بکنی توی آب و فوت کنی، آب قل قل می کرد و بالا می اومد. منم یاد گرفته بودم هر چیزی رو که میخواستم توی آب صدا می زدم. یادم میاد که اون سالها آتاری مد شده بود و همه داشتند و ما نداشتیم. سرم رو می کردم توی آب و داد می زدم &lt;strong&gt;آتاری &lt;/strong&gt;و دوباره سرم رو می کردم توی آب وداد می زدم، آتاری اینطور هم حرف خودم رو زده بودم و هم پدر یا مادرم نمی شنیدند تا ناراحت بشوند. چقدر خوب می شد حرف ها را زد. بزرگتر که شدم می رفتم استخر، توی آب شیرجه می زدم و زیر آب برای خودم فکر می کردم، تنها زمانی حق داشتم فکر کنم که زیر آب بودم. اینقدر فکرهایم بلند شده بود که یک طول استخر را زیر آب سیر می کردم، برادرم می گفت داری زیر دریایی می شی. من زیردریایی شدن را دوست داشتم، برادرم بازی اش را توی آتاری خوب انجام می داد و هی برای خودش جان می گرفت، من بلد نبودم، ترجیح می دادم بازی هواپیما را بازی کنم تا نبازم، از اینکه همیشه ببازم ناراحت می شدم. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;زیر آب همه چیز فرق می کند، شما که نمی دانید چقدر بهتراست که زیر آب باشی و فکر کنی، همه چیز در زیر آب کش می آید. دوست دارم سینه ام روی خط های سفید ته استخر بکشد، احساس زیر دریایی را دارم که به انتهای اقیانوس آرام رسیده است، جایی که نور خورشید نمی رسد. بازیهای المپیک نزدیک شده بود، من عاشق شناگرانی بودم که عضلاتشان بدنشان را ماهی می کرد، اون سال فیلمی پخش شد که من را درون رنگ آبی غرق می کرد. "&lt;strong&gt;دریای عمیق آبی"&lt;/strong&gt; اولین باری بود که ژان رنو را می دیدم، یک غواص بود که می رفت زیر آب، رغیبی داشت که با هم در به عمق رفتن مسابقه می دادند، آخرین مسابقه را که یکی برد و دیگری از عمق بر نگشت، دیگری در رویایش با دلفین ها شنا می کرد. دوست داشتم من هم مثل دلفین ها باشم، مثل ماهی ها باشم و به دریا بروم و برای خودم همیشه فکر کنم. به تو فکر کنم که وقتی ظهر تابستان سر از سطل آب در می آوردم آنجا بودی. عاشقت شده بودم. خودم نمی دانستم، سالها که گذشت متوجه شدم، تو هم عاشق من بودی. این را وقت  کتاب خواندن های شبانه فهمیدم، وقتی می آمدی میوه کنار میزم می گذاشتی. دریای عمیق آبی من بودی و هستی.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;چند سالی بود که در خشکی زندگی می کردم،روزی که همه ی راه ها به خودم می رسید، زیر آب رفتم، سینه ام به خط سفید کف استخر می خورد. با خودم زندگی را دوباره تجربه می کردم. برای خودم دلفین کوچکی شدم، زیر آب قصه های دنیا فرق می کند. من این زیر برای شما حرف می زنم، از حباب هایی که از آب بیرون می آید اسم تمام چیزهایی را که می خواهم می گویم، دوستانم کنار استخر ایستاده اند و به غریق نجات می گویند آنجاست و با دست بدنم را نشان می دهند. دیگر برای به خشکی برگشتنم دیر شده است. من کسی بودم که زیر آب می ماند. شاید یکی از دوستانم امشب دلفین بشود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-5457638778568622208?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/5457638778568622208/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=5457638778568622208&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/5457638778568622208'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/5457638778568622208'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='زمستانی به رنگ تو'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-983839542205172357</id><published>2010-12-02T23:12:00.005+03:30</published><updated>2010-12-02T23:23:46.796+03:30</updated><title type='text'>یادداشتی بر یک تولد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style=" border-collapse: collapse; font-family:arial, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;سما فردا به دنیا میاد. توی خانواده‌ای اطراف تهران. چشم‌های درشتی خواهد داشت، گونه‌های زیبا و شایسته یک زن اصیل. دستهایی که انگشتر زیبایی اونها رو خیره کننده می‌کنه. تمامی این قصه‌ها رو گفتم برای اینکه بگم توی یه روز معمولی من به صورت غیر معمولی باهاش آشنا میشم.  چطور؟ . . . نه به این مسخرگی هم نه، نه با ماشین میزنم به ماشینش و نه شماره تماس رو اشتباه می‌گیرم و نه هیچ چیز دیگه. جلوی یه مغازه‌ی بزرگ اسباب‌بازی فروشی ایستاده، توی خیابونی که شیب داره و من دارم رو به پایین میرم، جلوی شیشه بزرگ دستاش رو به هم می‌مالونه، من از نیمرخ می‌بینمش نگاهش می‌کنم و در حالی که به سگ سیاه-سفید بزرگ فکر می‌کنم که برای خوشحال کردن یک بچه، عروسک شده، می‌ایستم، نمی‌تونم جلوی افکارم رو بگیرم، ناخودآگاه دهان باز می‌کنم: "&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;سگ‌ها با وفاداریشون زندگی رو سخت می‌کنند، آدمهایی اونها رو انتخاب می‌کنند که از تنها موندن می‌ترسن. هر موقع که میخوان سگه هست&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;".&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span"   style="  border-collapse: collapse; font-family:arial, sans-serif;font-size:13px;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt; طوری این کلمات رو واقعی و با احساس می‌گم که اون هم احساس می‌کنه تمامی این لغات برگرفته از یک احساس واقعی و یک برداشت عمیق از تجربیات شخصی هستند، هرچند من با این تعابیر بیگانه‌ام ولی برای اینکه جملاتم مورد قبول شما خواننده بسیار ریزبین قرار بگیره از اونها استفاده می‌کنم. من و سما در این لحظه احساس نزدیکی قلبی می‌کنیم و با سوژه سگ‌ها الگوهای بدی برای زندگی انسان‌ها هستند در آن خیابان سراشیبی قدم می‌زنیم. سما از گذشتش برای من می‌گه، و من همه‌ی اینها رو حتی الان که برای شما می‌نویسم، می‌دونم چه برسه به بیست و هشت سال دیگه، البته این رو بگم حدس می‌زنم اون موقع تمامی چیزهایی رو که الان می‌دونم فراموش کنم و برای همینم هست که الان دست به نوشتن زدم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt; تا روزی که سما رو می‌شناسم همیشه با ناباوری از روز آشناییمون صحبت می‌کنه و من باید توجیهش کنم که این جملات از خودم بوده، در حالی که در کتابی همون روز خوندم و وقتی از اون سراشیبی پایین می‌اومدم تنها کلماتی که برای ارتباط برقرار کردن پیدا کردم همین جملات بود. احساس رو هم چاشنی کار کردم تا دختر زودتر خام این ترفند بشه، ولی شما که غریبه نیستید و شاید یکی دوتا پست دیگه اینجا خونده باشید، می‌دونید که من خراب همین نوع ذهن‌ها هستم و پنج سال بعد، زمانی که سما بر اثر تصادف با یک ماشین پاش میشکنه هر روز بهش سر میزنم، به درخواست اون از کتاب حافظ یک غزل می‌خونم و آروم تو گوشش زمزمه می‌کنم: "&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;فردا به دنیا میای&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;".&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;راستی فردا سما به دنیا میاد و من تمامی این حرفا رو فراموش می‌کنم، اگر روزی توی خیابون توی سراشیبی منو دیدید یادم بندازید، نکنه از کنارش رد بشم و نگم که سگ‌ها چه جور موجوداتی هستند. یادم بندازید وقتی پاش شکست شعر "&lt;/span&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;دوش می‌آمد و رخساره بر افروخته بود&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: medium;"&gt;" رو هم بخونم. واقعن از لطفتون متشکرم، بعدن جبران می‌کنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-983839542205172357?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/983839542205172357/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=983839542205172357&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/983839542205172357'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/983839542205172357'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='یادداشتی بر یک تولد'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-6627692641336966769</id><published>2010-11-20T00:06:00.003+03:30</published><updated>2010-11-20T13:55:58.686+03:30</updated><title type='text'>کلاس فرانسه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;چه حکمتی است که همیشه برای یاد گرفتن زود است، برای کلاس رفتن دیر. کتاب های جور واجوری که تا حالا خوانده ایم بس نبود که الان باید یک کتاب دیگر دست بگیریم. کتابی که حتی رویش یک چیز نوشته وخوانده می شود قفله. با کتابی که قفله است آخر چطور می شود زبان یاد گرفت، زبانی که اسم خودم به آن عوض می شود و می گویند قشید. پدرم اگر می فهمید نمی گذاشت سر این کلاس آخری بروم. راستی فایلهای "رر" به زبان فرانسه چه می شود؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;صبح سر کار یک سربازم برای وطنم که خیر سرم باید کار یک مشت مهندس را انجام دهم که از زندگی غر به جان این و آن زدن را یاد گرفته اند. با خودم فکر می کنم که یک پلنگم، می درم، می ایستم و پیش می روم. عصرها که می شود با خودم آرزو می کنم گربه ای بودم که روی اسفالت داغ غروب آفتاب را غلت می زند. احساس می کنم تمامی روز برای آنها کار می کنم. حتمن گربه به بچه ی تازه به دنیا آمده اش ما را در مارشی که عصر برای خودشان می نوازند و حین کار از ما سان می بینند، معرفی می کند و می گوید "اینها کارگران و خدمتگذاران ما هستند. از صبح تا شب کار می کنند تا سطل آشغالهای پرتری برای ما اجاد کنند". راست هم می گویند، کاش من هم می توانستم روی اسفالت داغ یک لحظه استراحت کنم. اما کلاس فرانسه نیم ساعت دیگر شروع می شود.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;حتی دربان هم ماجرایی دارد برای خودش تا مرا یک ربع بیشتر برای کار کردن رایگان در خدمت گربه ها نگه دارد، نگاهم می لغزد و از لای در بیرون می رود. التماس بیرون رفتن شده ام، دست از پلنگ بودن می کشم، در باز می شود و من به جای بین دو لنگه از لای نرده ها بیرون می روم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;توی کلاس همه دفتر و دستک دارند، کتابهای مختلف، من همان کتاب قفله با یک تکه کاغذ، اینها دوست دارند یادداشت کنند، فکر می کنند کاغذ مغذشان شده است. نه، . . . ادای دین می کنند به پولی که پرداخته اند، تمامی زندگی برای آنها انجام وظیفه است. چه وظیفه ای از این بهتر که همه چیز رو یادداشت کنیم." آقا سرخ موهه ای رو یادم میاد که همه چیز رو یاد داشت می کرد."&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بر خلاف تصور دیگران یاد گرفتن زبان استعداد نمی خواهد، راستگو بودن می خواهد، هر کسی دروغ بیشتری به خودش بگوید بهتر یاد می گیرد. مثلن این کسی که کنار دست من نشسته، صداها را یاد داشت می کند، او به خودش می گوید با یاد داشت کردن یاد می گیری و این دروغ است. تا من حواسم را به حاشیه دادم معلم سوالی می کند: برای چه فرانسه می خوانید؟   نمی توانم بگویم می خواستم ادیت پیاف گوش کنم، نمی توانم جلوی خیل دانشمندان کلاس بگویم می خواهم بدانم عشق در عاشقانه ترین زبان  دنیا چگونه است. قیافه جدی به خودم می گیرم و می گویم می خواهم به کبک بروم. همه خیلی راحت باور می کنند و سرشان را تکان می دهند که این هم یکی دیگر. خوب شد حرفم را خوردم، برای زبان یاد گرفتن باید آدم به دیگران دروغ بگوید.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;فردا باز سر کار می روم، دیگر این حس پلنگ بودنم  را به رخ کسی نمی کشم. پدرم می گفت من یک پلنگ کامل و اصیل هستم، بعضی ها نمی دانم چطور به خودشان اجازه می دهند و راجع به رگه ی لمپارد داشتن صحبت می کنند. صبح، وقت آمدن یادم نبود، از لای نرده ها آمدم، حالا خودم را بی توجه به نگاه های دیگران نشان می دهم. البته بیشترشان با حسرت نگاهم می کنند، از جلویشان رد می شوم و وقت کار کردن از آنها سان می بینم. روی اسفالت غروب  را غلتی می زنم و بدنم را کش می آورم. این است زندگی پلنگی من . . .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-6627692641336966769?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/6627692641336966769/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=6627692641336966769&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/6627692641336966769'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/6627692641336966769'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2010/11/blog-post_20.html' title='کلاس فرانسه'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-7803404828148027381</id><published>2010-11-19T23:19:00.003+03:30</published><updated>2010-11-20T13:58:51.108+03:30</updated><title type='text'>کلاس فرانسه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;جدیدن آدم شده ام. کلاسه فرانسه می روم و از آن کتابهایی  که رویش نوشته شده روفلت و خوانده می شود قفله دستم می گیرم. هر چیزی می بینم یک چیز دیگر حوانده می شود. این دانشمندها حتی اسمم را قشید می گویند، برای خودشان دنیایی از شگفتی هستند. &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;بیشتر این روزها به پلنگ شدن فکر می کنم، صبح ها که از خواب بیدار می شوم من یک پلنگ هستم، می دوم و می درم تا غروب که می خواهم گربه ای باشم که از ما سان می بیند و بی خیال روی اسفالت غروب خورشید را غلت می زند. کاش گربه بودم، این خیالی است که عصرها خوره ی روحم می شود و از درون پلنگم را می خورد تا گربه می شود.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;شب ها خوابی نمی بینم چون خسته هستم، آرزوی جمعه شدن را ذره ذره جمع می کنم تا پنج شنبه توده ای در گلویم می شود و نمی توانم حساب و کتاب کنم و بیرون می زنم. دربان هم علتی پیدا می کند تا بیشتر توی حبس نگاهم بدارد. زندگی سخت است اگر بخواهی همیشه پلنگ باشی، گربه می شوم و از لای نرده ها بیرون می روم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;کلاس فرانسه جایی این که یادم می رود خالی هستم، جایی که یادم می رود تنهایم. اسمم وقتی قشید باشد دیگر خودم نیستم. آمده بودم تا در این کلاس آواز ادیت پیاف را بفهمم، آمده بودم تا بدانم عشق در عاشقانه ترین زبان دنیا چه می شود، استاد که سوال می کند برای چه آمده اید کلاس فرانسه، جواب واقعی خودم را می خورم، قورتش می دهم و آرام می گویم، "می خواهم بروم کبک". اینطور است که استاد جوان ما برایش منطقی می شود. من هم اینطور راضیم، شاید هم رفتم کبک و آنجا نوشته بود عشق سردش شده است، لطفا فصل دیگری بیایید.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;به راه های روی تنم نگاه کنید، سبیلی که از دو سمت صورتم بیرون زده، بعضی ها فکر می کنند من یک لمپارد هستم. اما پدرم همیشه می گفت در خودن ما هیچ خونی جز پلنگ نیامده است، ولی باز من به حرف پدرم شک می کنم وقتی از بین میله ها می گذرم، یا وقتی از انسانها سان می بینم و برای اینکه حرسشان را در بیاورم، غروب آفتاب را غلت می زنم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-7803404828148027381?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/7803404828148027381/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=7803404828148027381&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/7803404828148027381'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/7803404828148027381'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='کلاس فرانسه'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-3393255112878075166</id><published>2010-10-10T19:31:00.005+03:30</published><updated>2010-10-10T19:59:31.601+03:30</updated><title type='text'>تعداد سیلندر 4، سرعت 225</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;سر ساعت رسیده بودم، درست ساعت پنج بود . این جمله را چند بار تکرار کردم، ولی برای آنکه شما خسته نشوید تکرارش نمی کنم. اما نیامده بود، همیشه دیر می کرد، یک ربع ساعت نه بیشتر و نه کمتر. اخلاقش بعد از عمری رفاقت دستم آمده بود. این بار بیست و پنج دقیقه از روی ساعت عقربه ای دیر کرده بود. به خانه اش زنگ زدم، نبود. به پدرش زنگ زدم، خبر نداشت. این اتفاق ها باید روز قبل از سفر من می افتاد؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;یادم رفته بود بگویم عازم هستم، اگر خدا قبول کند به دیار فرنگ می روم. آنجا یکی از دوستان (نه یکی از بچه ها، چون می دانید یکی از بچه ها کلمه رمز است، شما که از خودمان هستید) برایم بورس تحصیلی خوبی جور کرده. می شود با آن دو دانشجوی دکترا در داخل داشت و با آنچه می ماند به خرج خورد و خوراک می رسم، کور هم از خدا چه می خواهد به جز دو چشم بینا.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;سر رشته ی کلام از دستم در رفت، از بهرام می خواستم بگویم که دیر کرد، آن شب پیدایش نشد، فردا هم همینطور، من که نمی توانستم همچین سفری را به خاطر اینکه یک دوست در ایران دارم و گم شده است تعطیل کنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;روزی در کافه ای در پراگ خواهم نشست، راک گوش می دهم و خبر اعدام او را برایم می آورند. من قهوه ام را کامل نمی خورم و لگدی به پایه میز می زنم و بیرون می آیم، زیر تابلوی بزرگی که مرسدس تبلیغ می کند می نشینم و به تمامی خیابان ها و اسم هایی فکر می کنم که مارا به هم متصل می کنند. به توپ چهل تکه ای که من جایزه گرفتم و او فوتبالش را بازی کرد، به روزی که سوراخش را تحویلم داد. به بسته ی مداد رنگی که توی کیف من جا گذاشت و من آبیش را برداشتم، به کیفهامان با عکس موتور که شستیم و خراب شد. به عکس هایی که او نگه می داشت و من حفظشان می کردم، او سمت چپ ایستاده بود و من با یک نفر فاصله نشسته بودم. خانم معلم چقدر بلند بود، امروز پیر شده است.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;دلم می گیرد وقتی می دانم آن روز زیر تابلوی مرسدس چه می کشم&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;دلم می گیرد&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;کاش بهرام مثل همیشه یک ربع دیر می کرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-3393255112878075166?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/3393255112878075166/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=3393255112878075166&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/3393255112878075166'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/3393255112878075166'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2010/10/4-225.html' title='تعداد سیلندر 4، سرعت 225'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-4546819912491801595</id><published>2010-10-08T21:14:00.003+03:30</published><updated>2010-10-08T21:31:40.136+03:30</updated><title type='text'>حرف خودمانی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;راستش پدیده ی عجیبی است زندگی کردن&lt;br /&gt;دوست دارم با تمامی وجودم آن را تجربه کنم، ولی خوب از راست دلم نمی گزرم که زندگی برایم شده است منشوری در حرکت دوار (که پدر هانیکو می گفت) هر بارش یک وجهه به نمایش می گذارد. این آمدن و رفتنها، این تغییر مفاهیم واقعا زیباست و اعجاب را بر می انگیزاند.&lt;br /&gt;کنار خیابان که نشسته باشی و ساندویچ توی دستت باشد دنیا برایت زیباتر است تا وقتی که ساندویچ نداشته باشی و سواره باشی. من که مثل روزهای اول داشنگاه شده ام. همه چیز می رود تا دوباره معنا شود، خیابان ها را حفظ شده ام از بس که توی آنها قدم زده ام، سر برمی گردانم آشنا می بینم، لحظه ای که انتظارش را نمی کشم.&lt;br /&gt;یک آن توی مغزم همه چیز می ایستد و مثل ماتریکس (صحنه ای که دوربین دور کیانو ریوز می چرخید) دور ذهن خودم می چرخم، خیلی سریع نه، آرام این کار را انجام می دهم. می رسم به حکمت هزارتوهایی که ذهنم ساخته بود، در یک آن حکمت رنگ های سیاه و سپید تن گور خرها را می فهمم و از لذت این شادمانه شب خوابم نمی برد.&lt;br /&gt;روی پیغام گیر تلفن صدای خودم را ضبط می کنم و گه گاهی به خودم زنگ می زنم تا صدای خودم را از یاد نبرم. چایی را که دم کنم می روم سر کار. تازه لم رئیس دستم آمده که با آنها که از خودش سحرخیز ترند فروتنانه برخورد می کند. نمی خواهم توی دایره ی خشمش باشم، نه اینکه می ترسم، توان درگیر شدن و درگیر کردن را ندارم.&lt;br /&gt;عکس های تازه ای از خیابان فردوسی گرفته ام می ریزم روی لب تابم و چند بار نگاهشان می کنم، ولی هنوز توی ذهنم دنبال کودکی می گردم که روی پل چهاراه مخبر الدوله -که عوض شده بود و روی تابلویی نوشته بودن میدان استقلال و من هر بار از خودم سوال می کردم، کدام میدان، کدام استقلال- نشسته بود و داشت فال می فروخت، وزن می کرد، مشقهایش را می نوشت. راستی شما از خودتان پرسیده اید چرا همه ی بچه هایی که دارند توی خیابان وزن می کنند، مشق می نویسند؟ چه چیزی را مشق می کنند؟ مگر همین بس نیست که می دانند از خانم های خوشگل چیزی نصیبشان نمی شود. مگر همین بس نیست که مادرها به آنها پول می دهند چون خودشان بچه دارند. می خواهند این سرنوشت فرزند آنها نشود، و بعد داستانی تعریف می کنند که دنبال فلان مطب می روند، شوهرشان بعد از این سکته آخری نتوانست پشت همان ماشین لکنته بنشیند.&lt;br /&gt;چرا توی سریالها همه زیباند؟&lt;br /&gt;چرا توی دل من همه می گریند، چرا همه جای شهرم درد می کند و توی سریال امیر حافظ غم دارد؟ اگر کودک سر چهارراه مخبر ثروت امیر حافظ را داشت باز مشق می نوشت؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-4546819912491801595?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/4546819912491801595/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=4546819912491801595&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/4546819912491801595'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/4546819912491801595'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2010/10/blog-post_08.html' title='حرف خودمانی'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-8809636141533653558</id><published>2010-10-01T18:32:00.002+03:30</published><updated>2010-10-01T18:40:59.600+03:30</updated><title type='text'>رزیتا بدون پیام</title><content type='html'>شخصیت ها سیمین و ترانه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;س- رزیتا زنگ زده بود&lt;br /&gt;ت- خوب بس بالاخره زنگ زد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;س- آره، دوس داشتم خفش کنم. کدوم آدم احمقی همچین کاری میکنه؟ میره و پشت سرشم نگاه نمی کنه&lt;br /&gt;ت- بیا کمی درک کن، اون تو وضع خوبی نبود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;س- مگه ما تو وضع خوبی هستیم، یا بودیم؟ نه. اون اصلا این چیزا رو نمی فهمه، الان لندنه داره خوش میگذرونه. معلوم نیست با کیه چه کار می کنه. تو یادته وقتی رفت چه وضعی داشتم. دوس داشتم زمین دهن وا می کرد منو میخورد و همه چیز تموم میشد. این بدبختی ماس که هیچ چیزی تمومی نداره.&lt;br /&gt;(سیمین به سمت آشپزخانه میرود، استکان چایی که دستش بود روی میز می گذارد)&lt;br /&gt;ت- قبول کن، همه ی ماها عاشق میشیم. رنگ به رنگ میشیم و گاهی فلبامون تندتر میزنه. ما هم مثل بقیه مردمیم، فقط اونا به چشم دیگه ای به ما نگاه می کنن. هر کدوم از ما نیاز داره خودشو، دنیاشو و جهان اطرافش رو بیشتر بشناسه. فکر کن کسی دستاش جوری باشه که زبری بیشتری رو حس می کنه. نتیجه چیه؟&lt;br /&gt;س- من نمی دونم، اون نباید اینطوری، یک دفعه و بی خبر می رفت.&lt;br /&gt;ت- زبری بیشتری احساس میکنه. تنها تو زبری بیشتری احساس می کنی و این نرمت می کنه یا اینکه می شکندت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-8809636141533653558?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/8809636141533653558/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=8809636141533653558&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/8809636141533653558'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/8809636141533653558'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='رزیتا بدون پیام'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-8373674835797654898</id><published>2010-05-08T09:40:00.003+04:30</published><updated>2010-05-08T09:42:37.213+04:30</updated><title type='text'>آن مرد با شعر آمد</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;آن مرد دستانش را باز کرد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;چشمانش را بست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;سکوت کرد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:verdana;font-size:130%;"&gt;و کلامش شعر شد&lt;/span&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/S-TyYyq9y5I/AAAAAAAAAGw/x0zuSNYB6KM/s1600/Sajad+Goudarzi-Poems-d.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5468762355267390354" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 280px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/S-TyYyq9y5I/AAAAAAAAAGw/x0zuSNYB6KM/s400/Sajad+Goudarzi-Poems-d.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-8373674835797654898?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/8373674835797654898/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=8373674835797654898&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/8373674835797654898'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/8373674835797654898'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='آن مرد با شعر آمد'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/S-TyYyq9y5I/AAAAAAAAAGw/x0zuSNYB6KM/s72-c/Sajad+Goudarzi-Poems-d.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-2968593035188911174</id><published>2010-03-08T00:18:00.004+03:30</published><updated>2010-03-08T21:27:55.928+03:30</updated><title type='text'>اپرای  مولانا را حتما گوش کنید</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;همه جا ر و به آتش کشیدند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مغول به ایران حمله کرده، شیخ عطار رفت، شیخ در بازار مردی را می بیند . . . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-2968593035188911174?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/2968593035188911174/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=2968593035188911174&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/2968593035188911174'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/2968593035188911174'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='اپرای  مولانا را حتما گوش کنید'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-9172150058446834971</id><published>2010-01-09T00:03:00.007+03:30</published><updated>2010-01-09T00:18:20.813+03:30</updated><title type='text'>Quebec 1</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/S0eaB5V-zBI/AAAAAAAAAFA/N7UIkFwzXNI/s1600-h/stussy-new-era-wool-fedora-hat.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 148px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/S0eaB5V-zBI/AAAAAAAAAFA/N7UIkFwzXNI/s200/stussy-new-era-wool-fedora-hat.jpg" border="0" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5424473633554615314" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;تجربه ای در سری نویسی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="1"&gt;آمده بود تا اسم پدرش را  زنده کند&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="35"&gt;با همان شلوار جینی که  سالی یک دف هم نمی شست&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="80"&gt;لباسش رنگ و رو رفته  بود&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="105"&gt;لبخندش مثل آدم عادی  نبود &lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="132"&gt;انگاری از بیخ گور درش  آورده باشند&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="167"&gt;برای یک نفر کم بود،  برای اینکه مرده باشد زیادی می کرد&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="222"&gt;آدم نبود اصلا&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="237"&gt;نمی شد صدایش کرد&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="255"&gt;وهم این می رفت که موقع  برگشتن به سمتت، داد بکشد و هی کند حرف بزند&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="322"&gt;از همه چیز و همه کس طلب  داشت&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="352"&gt;ارث پدرش را می گویم  خوب&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="377"&gt;آدم ظریفی نبود، سبیلی  داشت از بناگوش در رفته و صدایی که خش روی شیشه می انداخت&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="454"&gt;اگر یک روز تمام کنارت  می نشست بعدش باید خودت را وارسی می کردی ببینی سالمی یا نه&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="535"&gt;از سیگار و تریاک و هرچه  اسمش را بگذارند بنگی جات خودش را پر می کرد&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="603"&gt;زندگی اش شده بود رویای  مثل آقاش شدن&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="640"&gt;ولی وقتی اون بدبخت زنده  بود سراغی ازش نمی گرفت&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="688"&gt;حالا بود که یادش افتاده  بود و پاشنه ور کشیده بود  ریختی بشود که اون مرحوم از خودش انداخته بود تو ذهن  مردم&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="688"&gt;/&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="688"&gt;مردها همشون  اینطوریند&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="688"&gt;اول یه هول برشون  میداره، می دوند و می دوند یک عمر تا بشوند شبیه همون چیزی که یک عمرفحشش می دادن و  قر و قمیش براش می اومدند&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="688"&gt;لوتی شدن تو دوره ی آخر  الزمان چه طوری میشه؟&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="688"&gt;هر سال دریغ از  پارسال&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="688"&gt;پارسال بهار که پهلوون  نصرت مرد و عمرش رو داد به بقیه مشتی ها&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="688"&gt;بعد از شیش ماه سر ماه  رمضون هیچ کس لباس تن نکرد تو محل داد بزنه سحری بخونه، سیاه سرمای زمستون سگ لرزه  انداخته بود به تنشون&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="688"&gt;من که میگم مردی مال  روزای خوش آب و هواییه&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="688"&gt;وقتی که کمی سرد میشه  مردی یخ میزنه و می افته&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="688"&gt;انگاری که آبی  چسبیده به نوک بینیشون باشه&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="688"&gt;انگار برای خودشون دیگه  حال ندارند، می رند و لباسی که برای مردونگی تنشون کردند در میارند و میندازند روی  چوب رختی که گوشه ی اتاق برای کرسی دهن کجی می کنه&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="688"&gt;حالا اون مراد فیزوری  معلوم نبود چه بادی به کلش افتاده که توی محل میاد و میره چای قند پهلو میخوره ارد  هزاری یکی میده&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="688"&gt;نمی کنه دستی بکشه به  صورتش شایدم گردی از دلش بلندشه دو نفر خدا رحمت کنه بگن برای پدرش که سینه ی  قبرستون جا خوش کرده&lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="688"&gt; &lt;/div&gt; &lt;div style="TEXT-ALIGN: right" goog_docs_charindex="797"&gt; &lt;/div&gt; &lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-9172150058446834971?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/9172150058446834971/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=9172150058446834971&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/9172150058446834971'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/9172150058446834971'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2010/01/quebec.html' title='Quebec 1'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/S0eaB5V-zBI/AAAAAAAAAFA/N7UIkFwzXNI/s72-c/stussy-new-era-wool-fedora-hat.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-6097918442059424360</id><published>2009-10-17T16:42:00.000+03:30</published><updated>2009-10-17T16:46:01.856+03:30</updated><title type='text'>Morir</title><content type='html'>&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چشمانش&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چشمانم را به زحمت باز کردم و به اطراف نگاهي انداختم. چيزي نبود، همه جا سياه بود و جز تاريکي از تاريکي چيزي بيرون نمي‌آمد. دست راستم را بلند کردم و آوردم و جلوي چشمم گرفتم. کم‌کم داشت تصويرهاي مبهمي واضح مي‌شد. مي توانستم هاله‌اي از انگشتان را درک کنم، ولي بقيه دستم هنوز در دل تاريکي بود. تصوير اطراف هر لحظه روشن‌تر مي‌شد، اما به گونه‌اي نبود که بشود همه چيز را تشخيص داد. اطاقي بود خالي با تختي که روي آن افتاده بودم، يک ميز با تمامي نوشته‌هايي که روي آن گذاشته شده بودند، تلنباري از کاغذ را درون خودش داشت. پشت ميز صندلي‌اي نبود، از خودم سوال مي‌کردم که کاربرد اين ميز چه چيزي مي‌تواند باشد. از اينکه دست‌ و پايم را احساس مي‌کردم حس عجيبي داشتم. انگار که اعضاي جديدي به بدنم اضافه شده باشد. روي دست راستم جاي زخمي بود که در آن نور کم به سختي واضح ديده مي‌شد. چشم چپم دردي داشت که به درون سرم مي‌رفت. پاهايم بلندتر از آن چيزي بودند که تصورشان را مي‌کردم. کاش بين اعضاي بدنم تناسب خوبي باشد. دستم را به صورتم زدم. ابرو، چشم‌ها، بيني و دهانم را لمس کردم. مي‌دانستم که هرکدام بايد در کجا باشند، آخرين باري را که لمسشان کرده بودم را به خاطر نداشتم و براي همين نمي‌توانستم بگويم همان آدم قبلي هستم يا خير. در گلويم حس مي‌کردم سنگيني وجود دارد، صرفه هاي مکرري مي کردم تا از اين سنگيني رهايي پيدا کنم.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;آقاي طيبي روبروي من در درگاه اطاقي ايستاده بود و داشت اعداد را همينطور بدون اينکه مقصودي داشته باشد مي‌شمرد. در دستش چهار عدد از آن سيگارهاي معروف امريکايي بود که علامت عقاب دارند. کت و شلوار يکدست مشکي داشت، خشمگين نبود، اما همه اعداد را با اصرار زيادي محکم تلفظ مي‌کرد. نگاهي به من کرد و آرام بدون اينکه صحبتي بکند از در خارج شد. صدايش مثل خط‌هايي که توي مغزم کشيده باشند تکرار مي‌شد. "براي شماها که تازه اومديد، هيچ راهي نيست جز اينکه خودتون رو نشون بدين. بايد کاري بکنيد که قبليا نکرده باشن. اگر مثل اونا باشيد که هيچ فرقي نمي‌کنه". براي اينکه خودم رو ثابت کنم کتاب‌هاي زيادي رو ورق زده بودم و از هر کدوم يک تکه متن برداشته بودم تا مگرم روزي به دردم بخورن. هيچ راهي براي به دست آوردن دل اين مرد وجود نداشت، مثل آهن نفوذ نا پذير بود. نمي‌دونم عطا با اون همه بي استعدادي چطور تونسته بود قاپش رو بدزده. هر جمله‌اي که مي‌گفت انگار ميخواست از اون مثال بزنه ولي باز منصرف مي‌شد، مي‌رفت و مي‌رفت تا بالاخره سر تسليم فرو مي‌آورد و حرف خودش رو مي‌زد. من که خسته شده بودم از بس که توهين شنيده بودم. با خودم فکر مي‌کردم آخه چه کاري مونده که انجام نداده باشم و اون عطاي ديلاق با تمام اون کند ذهني‌هاش تونسته بود انجام بده. خسته شده بودم از فکر کردن، يکراست رفتم سراغ آبدارخونه و کتري رو برداشتم و روي اجاق گذاشتم.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;احسان از در تو اومد و توي چشمام زل زد: "اين بچه بازيا چيه درآوردي؟ يعني چي؟ مگه ما ده سال نيست با هم رفيقيم؟ بايد مي‌رفتي و به همه مي‌گفتي؟ من از تو يکي انتظار نداشتم." &lt;br /&gt;دستام رو روي هم گذاشتم و عين آدمايي که عزيز مرده باشن، بغ کردم و صدام در نمي‌اومد. اونقدر عصباني بود که بزنه و لت و پارم کنه. دست و پام رو جمع کردم و آهسته زير لب گفتم: "بالاخره همه مي‌فهميدن. بهتر بود خودم اينو مي‌گفتم و الا باورش براشون سخت بود." &lt;br /&gt;احسان رو از وقتي با هم دبيرستان مي‌رفتيم مي‌شناختم، آدم آرومي بود و کمتر عصباني مي‌شد. اين اواخر يکي از برداراش زير عمل مرده بود، توي گلوش غده داشت ولي مي‌تونست با اون مدت‌ها زندگي کنه. گاهي تنها صداش مي‌گرفت، دکتر براي اينکه پول بيشتري به جيب بزنه پيشنهاد عمل داده بود، و زير عمل با بي احتياطي دکتر بي‌هوشي به خوابي رفته بود که هرگز بيداري نداشت. پسر خوبي بود و چون موهاي فري داشت دوستان فري صداش مي‌زدند. احسان پول عمل رو خودش به سختي با قرض گرفتن از اين يکي و اون‌ يکي تهيه کرده بود، بعد از مرگ فري خرج‌هاي زياداي داشت که  بيمارستان داده بود، به سنديکاي پزشکان اعتراض کرد و جوابي نگرفت، همه مي‌گفتند رئيس سنديکا از دوستاي دکتر بهرامي پزشک فري بوده، و اينکه دکتر بهرامي با دکتر بيهوشي رابطه داره. احسان خيلي ناراحت بود ولي دم نمي‌زد.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;قرار شد محمد رو امروز عصر ببينم، يک تعداد آگهي ترحيم چاپ کرده بوديم که بهتر بود اون ببره و به بچه‌ها بده تا روي در و ديوار جاهاي آشنا بزنن. ديگه همه واقعيت رو با تمام تلخيش قبول کرده بودن. محمد کمي دير سر قرار رسيد، خودش گفت براي اين دير رسيده که نتونسته تاکسي بگيره و با اتوبوس‌ اومده. من اگر جاي اون بودم به خودم زنگ مي‌زدم تا يه جاي نزديک‌تر قرار بزاريم. براي اون که پاي چپش کمي کوتاهه اين خيلي سخته که سوار اتوبوس بشه و هرکي از يه طرف هلش بده اونم توي ساعت شلوغ ترافيک. اگر جاي اون بودم به سازمان اعتراض مي‌کردم که حداقل  يه موتوري چيزي بهم بدن، آدماي هم رده‌ي اون حتي خونه‌هاي سازماني گرفته بودن و داشتند راست راست راه ميرفتند بدون اينکه مشکلي داشته باشند. اغلب راننده داشتند و حتي خريد‌هاي خونشون رو اون آدمها انجام ميدادن. اگر اين لباس و شلوارش رو ازش مي‌گرفتن ديگه چيزي براي زندگي کردن نداشت. ديگه نمي‌تونست بياد بيرون تا اينکه يکي اينو مي فهميد و مي‌رفت در خونشون بهش يک دست لباس مي‌داد. &lt;br /&gt;از اينکه اعلاميه‌ها رو به محمد مي‌دادم ناراحت بودم، کاش حميدشون بود و اون مي‌تونست اين کارو بکنه. خودمم که بايد مي‌ر‌فتم دنبال کاراي مسجد. يه سري هم بايد به خونه‌ي احسان مي‌زدم، معلوم نبود چه خبره، من نزديکترين دوستش بودم و بهتر بود کارايي که خانوادش داشتن من پي‌گير بشم.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;محسن دست‌هايش را به نشانه اعتراض بالا برد، توي رفلکس تصوير توي آينه ديدم از سر ميزش بلند شد و راه افتاد. هميشه پيشاپيش بچه‌ها بود و از اينکه در اين اوضاع و احوال او را داشتيم خيلي خوشحال بودم. نگاهش به درون آدم‌ها سفر مي‌کرد. من لباس مهماني به تن داشتم و از روي پيشاني‌بندم مي‌شد فهميد به تازگي سرم شکسته است. روبروي کافه، ايستاد و صدايش را بلندتر کرد: "براي چي نشستيد؟ هميشه بايد نشست و تئوري داد؟ يکبارهم از خودتون بپرسيد چه کار کرديد." ديگه دستاش بالا نبود "از توي کافه نشستن به چه چيزي رسيديد، بگيد ما هم بدونيم" &lt;br /&gt;پدرام از پشت دخل مغازه اومد جلوش رو گرفت: "يه کم آروم باش، بچه‌ها مي‌دونن الان ناراحتي. همه مي‌دونن چه حالي داري، اگر ماهم جاي تو بوديم حالي بهتر از اين نداشتيم."&lt;br /&gt;مي‌خواست به صحبت‌هاش ادامه بده: "نه، اين مساله‌ي امروز نيست، مدتهاست تصميم داشتم اين مطلب رو درميون بزارم. خيلي وقته که دونه دونه شما دارين عوض ميشين. يادتون رفته چه حرف‌هايي مي‌زديم؟ وقتي تو گفتي ميخوام کافه رو راه بندازم . اول از همه اومدي پيش من و از من خواستي که برات از مشکلات کار بگم. چي گفتم؟" پدرام ساکت بود "بگو ديگه، نگفتم شرايط تغيير مي‌کنه و تو بايد خودت رو نگه داري؟ نگفتم مساله اگر پول باشه خيلي راحت‌تر هم به دست مياد؟ چرا به من گفتي ميخوام محيطي تشکيل بدم تا بچه‌ها بتونن دور هم باشن. از همه‌چيز صحبت کردي، اينکه مي‌تونيم هزار و يک کار نکرده بکنيم. نگفتي؟ من اشتباه مي‌کنم؟ حالا نتيجش چي شده؟ اون يکي اومده و ميگه که از ... من آخه چي بگم. نگاه خودمون بکنيد. از کجا به کجا رسيديم، چند ساله هي ميگم بهتر ميشه، هر کدوم از ما از يک ور آويزون شده و داره با بدبختي چنگ ميزنه به زندگيش. اينطور هست يا نه؟".&lt;br /&gt;شهلا از پشت ميزي که نشسته بود و داشت قهوه مي‌خورد بلند شد، با هربار خوردن پاشنه‌هاي بلندش روي زمين تمام بدنش مي‌لرزيد. مي‌رفت تا دهنش رو باز کنه و هرچي ميخواد به محسن بگه، از جلوي ميز من رد شد، مي‌خواستم هرچه سريعتر تصميم بگيرم،بايد اين کار رو مي‌کردم. "هيچ حرفي نمي‌زني عين بچه آدم ميري بيرون، الان موقعي نيست که تو چيزي بگي. همه اين آتيشا از گور تو بلند ميشه". &lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;خنچه‌ها رو آورده بودن و مريم مثل فرشته‌ها شده بود با اون لباس بلند و سفيد، باور نمي‌کردم که حالا داماد اين عروسي من باشم. لباس يکدست مشکي واقعا به من مي‌اومد. فاميل توي طبقه پايين داشتن پاکوبي مي‌کردن، فندکي رو که توي جيبم داشتم چند بار امتحان کردم و از سالم بودن اون اطمينان پيدا کردم. عکاس رو صدا زدم و ازش خواستم توي اطاق تنها باشم تا چند لحظه آرامش داشته باشم. پيش از عقد فشار زيادي رو بايد تحمل کرد. حتي اين هرويين لعنتي هم نمي‌تونه آدم رو آروم و راحت بکنه. درد توي وجودم مي‌پيچيد، نکنه مريم تو بياد و همه چيز خراب بشه، نه امکان نداره. اگر مي‌اومد چي؟ دل رو به دريا زدم و شروع کردم. آه توي وجودم جريان خوني مي پيچيد، ديگه نمي‌تونستم صبر بيشتري از خودم نشون بدم. صداي مريم از پشت در ميومد که داشت با عکاس جر و بحث مي‌کرد، چه فرقي مي‌کرد، اگر عکاس آشنا نبود همه چيز لو مي‌رفت، مزيت داشتن يک عکاس آشنا همينه. من داشتم روي سفره مي‌خوابيدم، دوست داشتم دنيا همون‌جا تموم مي‌شد  در حالي که دارم خواب خودم رو در لباس دامادي مي‌بينم. مريم، محسن، احسان، ديگه اسمي يادم نمي‌اومد. &lt;br /&gt;صداي مريم مي‌اومد که بيرون داره با عکاس جر و بحث مي‌کنه، ميخوام برم و باهاشون حرف بزنم و آرومشون کنم، ارزشي نداره... آخه براي چي . . .&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;شهلا رو مي‌ديدم که داره با پدرام مي‌رقصه. نبايد اين کارو مي‌کرد. آخه من هم اونجا بودم. لااقل جلوي من نبايد اين کار رو مي‌کردند. هنوز گوشواره‌اي رو که به اون هديه داده بودم توي گوشش بود. يک خورشيد نقره‌اي، "اين خورشيد براي خورشيد خودم، دوست دارم هر وقت با من هستي اين رو بندازي" وقتي با من هستي رو بيشتر يادم مي‌اومد، الان که با من نبود، ولي اين حس رو داشت که گوشواره رو گوشش کرده بود. پدرام يک مچ بند قهوه‌اي داشت و دستاش داشت مي‌لرزيد، خودش مي‌دونست چه غلطي داره مي‌کنه، الان تنها بودم، وقتي محسن مي‌اومد ديگه نمي‌تونست اين کار رو تکرار کنه. همه‌چيز تمام مي‌شد، پدرام ازش حساب مي‌برد. دوست چندين سالش بود. يک ليوان ديگه پر از مشروب کردم و خوردم "به سلامتي هرچي مرده، تا آخرش هستم، چه جاي باحاليه . . . هميشه بيايم اينجا. اين دوگانه سوز شدن ما هم شده ماجرايي‌ها، من حاليم نيس، شما چرا همه چيز به خيکم مي‌بنديد؟ راستي اون کتاب تابستان 88 رو خوندم. مزخرف بود، مرتيکه الدنگ ريده افتخار هم مي‌کنه. اگر من نوشته بودم حتما بهتر در مي‌اومد، تيکه‌هاي اروتيکش رو بيشتر مي‌کردم. با سه نفر بخوابي و نتوني توصيف کني." پدرام اومد جلو و دستم رو گرفت" جفنگ نگو، کلي آدم اينجاس، همه تورو مي‌شناسن، چرا ميخواي آبروي خودت رو ببري. الان حاليت هست چيکار مي‌کني؟ چندتا پيک خوردي؟ کجاست اون آدمي که اينقدر هارت و پورت مي‌کرد که من اهلش نيستم،  عمراً. مي‌خوري يکي ديگه برات بريزم؟" اگر جوابش رو مي‌دادم برام نمي‌ريخت، آشغال خودش . . . "آره دمت گرم، خيلي مردي" و يک پيک ديگه به سلامتي شهلا که اينقدر قشنگ مي‌رقصه و يکي ديگه . . .&lt;br /&gt;***&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-6097918442059424360?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/6097918442059424360/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=6097918442059424360&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/6097918442059424360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/6097918442059424360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2009/10/morir.html' title='Morir'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-192717106297665172</id><published>2009-09-21T20:40:00.004+04:30</published><updated>2009-09-21T20:59:19.211+04:30</updated><title type='text'>Amor mio Por favor tu no te vas</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پرویز مشکاتیان درگذشت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/Srelyj790dI/AAAAAAAAAD4/T3vUgPGWhl8/s1600-h/f871204873530599.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5383954167603515858" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 134px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/Srelyj790dI/AAAAAAAAAD4/T3vUgPGWhl8/s200/f871204873530599.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتی از پرویز مشکاتیان حرف می زنیم، نمی توانیم اشک های خود را پنهان کنیم. نمی توانیم نقش بالنده ی او را از موسیقی ایران جدا شده بدانیم. این مرد موسیقی را نه برای خودش، برای رویای شنوندگان آموخته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قسمتی از روحم را به تو بدهکارم، بدان که زیر آسمان امشب موسیقی تو را می شنوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوا، دستان، آستان جانان، دود عود . . . . .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-192717106297665172?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/192717106297665172/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=192717106297665172&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/192717106297665172'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/192717106297665172'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2009/09/amor-mio-por-favor-tu-no-te-vas.html' title='Amor mio Por favor tu no te vas'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/Srelyj790dI/AAAAAAAAAD4/T3vUgPGWhl8/s72-c/f871204873530599.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-73837956655052618</id><published>2009-09-21T15:57:00.001+04:30</published><updated>2009-09-21T16:12:47.809+04:30</updated><title type='text'>Mi Cabeza</title><content type='html'>&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;میگرن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر روز صبح از خودم می پرسم که نکند کس دیگری هستم و اسم و نشان دیگری دارم و اکنون جای کسی دیگر زندگی می کنم، بعد نگاه می کنم به ساعتم و متوجه می شوم که چند دقیقه دیگه سرویس اداره ام حرکت می کند. آنگاه مثل یک انسان متشخص قبول می کنم که خودم هستم و هیچ اشتباهی در کار نبوده است. &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتی سر ساعت به اداره می رسم و مردی که جلوی ساختمان ایستاده تعظیم می کند بیشتر مطمئن می شوم خودم هستم، ناهارم را که برایم سر ساعت 12 میاورند باورم می شود که همه چیز حقیقت دارد، منتهی وقتی شب به خانه ام می رسم و زنم می گوید که عوض شده ای، متوجه میشوم اشتباهی در کار بوده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-73837956655052618?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/73837956655052618/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=73837956655052618&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/73837956655052618'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/73837956655052618'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2009/09/mi-cabeza.html' title='Mi Cabeza'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-7946545035757322988</id><published>2009-09-11T11:35:00.016+04:30</published><updated>2009-10-16T10:59:18.248+03:30</updated><title type='text'>Callejuela</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;  &lt;h1 dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;strong&gt;در ايستگاه مترو&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h1&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتي بخواهي از جايي به جاي ديگر بروي حتما چند نفر را مي&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; بيني بدون اينکه دلت بخواهد. روي اسفالت که قدم مي گذاري از خودت مي پرسي کجا مي خواهم بروم، بالا، پايين يا هر سمتي که شد يا يک علامت به تو مي گويد بايد بروي. ولي وقتي که بايد به جاي خاصي بروي ديگر فرقي نمي کند از کجا آمده باشي تنها ذهنت به سمتي مي رود که مسير باشد و فکر کني يک وقت به آن مي رسي. اما وقتي خسته اي فرقي نمي کند بايد به سمتي بروي که بيشتر مي داني چطور مي رود، دوست داري دست باز کني و چند دقيقه ديگر روي پله هاي يک خانه قديمي با ايوان و تراس و رواق و منظر باشي. ذهنت پرواز مي کند و تو را به جايي مي رساند که از آن لذت مي بري، شايد اين اولين باري نباشد که آنجا مي رسي و آخرين بار هم نباشد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من از خودم بدم مي آيد و کلافه مي شوم وقتي که راهي براي رسيدن پيدا نمي کنم. دلم مي خواهد سوار يک اتومبيل شوم، حتي از اين پيکان هايي که احساس مي کني با رفتن روي هر دس-انداز تکه اي از بدنت روي زمين مي کشد. هيچ فرقي نمي کند، دوست دارم بگيرم و بخوابم و هرچند ساعت از عمرم را که مي خواهند بگيرند و بگويند بفرماييد اينجا خانه ي همان دوستي است که مي رفتي، يا روي تخت خودم بيدار شوم در حالي که روتختي آبيم کمي جمع شده است و معلوم نيست از کدام طرف روي اين تخت بيچاره افتاده ام. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مادرم خصلت هاي مرا خوب مي داند، دوست دارم بيرون از خانه چيزي بخورم، مخصوصا از اين کبابي هايي که پشه ها را جمع مي کند. يک بار جلوي يکي از اين مغازه ها بودم و داشتم براي شام خريد مي کردم، زني آمد و پرسيد که بايد جگر را به چه کسي بگويد، من هم بي معطلي نگاهش کردم و چون از ظاهرش خوشم آمد گفتم بايد به من بگوييد. زن خنده اي کرد و نگاهش را از من چرخاند، چون لباس هاي خنزر پنزري ام را پوشيده بودم. اگر لباس سبزي را که برادرم از سفر جنوب آورده بود مي پوشيدم مطمئنم لبخندي مي زد و مي گفت "جگر". من هم مي گفتم خيلي خوبه که شما مي دانيد جگر را به چه کسي بگوييد، از اين به بعد هر موقع جگري خواستيد من در خدمت هستم. و جلو مي رفتم و سفارش جگر را به فروشنده مي دادم، حساب مي کردم و بي خيال دوست هايم که در خانه منتظر بودند زن را مي رساندم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" align="justify"&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به من تعارف مي کرد و از پله ها بالا مي رفتم و مي نشتيم به جگر خوردن. اول او شروع مي کرد، چون من خيلي هم پررو نيستم، دندان هاي سفيد و رديفش را روي جگر مي گذاشت و فشار مي داد و من از اين خورده شدن لذت مي بردم. آن وقت نوبت به من مي رسيد، دستم را مي بردم &lt;/span&gt;&lt;span style="mso-spacerun:yes"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و يک تکه از جگر را لاي لبهايم مي گذاشتم تا گرميش را امتحان کنم، زندگي به گرمي آن است نه به چيزهاي کناري که مي بيني. چقدر خوش نمک بود، دوست داشتم تا تمامي عمرم جگر را در لبهايم نگه دارم. چه مي شد اگر دوست هايم در خانه منتظر من نبودند و من مجبور نبودم موبايلم را سايلنت کنم و پشت کاناپه بيندازم و گاهي صداي زرزر تکان خوردن هايش را نشنوم. چقدر در دست رس نبودن خوب است. به اندازه اين خوب است که نمي توانند تو را ببينند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به من مشروب تعارف مي کرد، من نمي خوردم چون اصلا دوست نداشتم. شايد اگر الان بود با ولع مي خوردم، چون معني اين مشروبي را که مي خوردم مي دانستم. خدا حافظي که سخت ترين قسمت ماجراست، موبايلم را پيدا مي کردم و شماره اش را نگه مي داشتم. تشکر مي کرد و مي گفت هرگز چنين جگري نخورده بوده، من هم که هنوز دهانم بو و طعم جگر را داشت از او خداحافظي مي کردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مي رفتم و سوار ماشينم مي شدم. آهنگ خوليو را گوش مي دادم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;espera un poco, un pocito mas&lt;a style="mso-footnote-id:ftn1" href="http://www.blogger.com/post-edit.g?blogID=8979544318162270337&amp;amp;postID=7946545035757322988#_ftn1" name="_ftnref1" title=""&gt;&lt;span class="MsoFootnoteReference"&gt;&lt;span style="mso-special-character:footnote"&gt;&lt;span class="MsoFootnoteReference"&gt;&lt;span style="'font-size:11.0pt;mso-bidi-font-size:"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;، اشک از چشم هايم سرازير مي شد، يادم مي آمد شبي را که به آرزوي داشتن آتاري خوابيدم و دستهايم را به شکل دسته هاي خلباني اش گرفته بودم تا اينکه در خوابم يک آتاري داشته باشم. صبح که بيدار شدم، خوابم را يادم نمي آمد ولي دست هايم به همان شکل بود. مي دانستم، صبح فردا که بيدار بشوم لبهايم در حالتي است که دارم جگر مي خورم، و يادم نمي آمد که چه خوابي ديده ام. در موبايلم دنبال شماره اي ناشناس مي گشتم ولي همه ي شماره را مي شناختم و از اين ناراحت بودم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;div style="mso-element:footnote-list" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;hr width="33%"  style="font-size:78%;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;div style="mso-element:footnote" id="ftn1"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;p class="MsoFootnoteText" dir="RTL"&gt;&lt;a style="mso-footnote-id:ftn1" href="http://www.blogger.com/post-edit.g?blogID=8979544318162270337&amp;amp;postID=7946545035757322988#_ftnref1" name="_ftn1" title=""&gt;&lt;span class="MsoFootnoteReference"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;span style="mso-special-character:footnote"&gt;&lt;span class="MsoFootnoteReference"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;[1]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:Nazanin;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language:FA;font-family:Nazanin;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کمي بيشتر صبر کن، تنها کمي بيشتر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoFootnoteText" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language:FA;font-family:Nazanin;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoFootnoteText" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language:FA;font-family:Nazanin;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مي توانيد آدرس زير را در نوار آدرس وارد کنيد تا آهنگ فوق را داشته باشيد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoFootnoteText" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language:FA;font-family:Nazanin;"&gt;http://www.fileden.com/files/2008/5/6/1898835/despera.mp3&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoFootnoteText" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"  style="mso-bidi-language:FA;font-family:Nazanin;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;strong&gt;تقدیم به سجاد گودرزی عزیزم، که  خاطراتش را کسی بافته و پشت گوش انداخته&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-7946545035757322988?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/7946545035757322988/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=7946545035757322988&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/7946545035757322988'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/7946545035757322988'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2009/09/callejuela.html' title='Callejuela'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-5458261538926544385</id><published>2009-09-08T11:49:00.004+04:30</published><updated>2009-09-11T12:15:38.216+04:30</updated><title type='text'>Blow up</title><content type='html'>&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شبیخون فکری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در تحریریه یک روزنامه پر فروش در شهر سویل کار می کردم،  فروش آن سال زمستان خوب بود و من داشتم یک داستان را می نوشتم تا در سری جدید نشریه بیاید. داستان را به منشی دادم و طبق قرار قبلی به مسافرتی چند روزه در سواحل جنوبی رفتم. در راه موبایلم زنگ خورد، منشی بود. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شخصیت زن داستان من خودکشی کرده بود و من باید بر می گشتم و تا قبل از انتشار اولین نسخه شخصیت دیگری را جایگزین می کردم. خیلی نگران بودم، ممکن بود شرایط سختی را که برای شخصیت زن ماجرا گفته بودم سرنوشت بدتری را برای نفر بعدی رقم می زد، با خودم فکر می کردم شاید می توانستم یک داستان جدید بنویسم و یا یک داستان قدیمی را تحویل بدهم. زن بیچاره . . . &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-5458261538926544385?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/5458261538926544385/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=5458261538926544385&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/5458261538926544385'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/5458261538926544385'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2009/09/blow-up.html' title='Blow up'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-3550786285585902056</id><published>2009-09-04T01:12:00.005+04:30</published><updated>2009-09-11T12:05:21.449+04:30</updated><title type='text'>ٍEl Dorado</title><content type='html'>&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;ايستاده با مشت و فرشته کوچولو&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;روي نيمکت‌هاي خالي ايستگاه قطار "ماکادا" نشسته بودم. ايستگاه متروک شب‌هايي بي‌آنکه کسي بيايد و برود تجربه مي‌کرد. سکوتش از لاي درز الوارهاي چوبي به بيرون مي‌زد و از بيرون صداي زوزه‌ي گرگ‌هاي خسته مي‌آمد که ساعت‌هاي درازي را براي گرفتن خرگوشي دويده بودند. کتاب "طاعون" را در کوله‌ي سفري داشتم و مي‌خواستم قبل از اينکه خوابم ببرد آن را بخوانم. مترجم در مقدمه نوشته بود: "تنها کساني مي‌توانند کتاب طاعون را به خوبي درک کنند، که در عمرشان يک دفعه به جاي خودشان ديگري را در آينه ديده باشند." اين جمله باعث مي‌شد که روايت داستان را به نحوي ديگر بخوانم و به دنبال اين سوال باشم که چرا بايد کس ديگري را در آينه ديد. &lt;br /&gt;مدادي را که "ارسلا" به من هديه داده بود هنوز در جيب چپم داشتم، روي مداد حرف اول نام خودش و من را نوشته بود. فکر نمي‌کردم حالا بعد از چهار سالي که از گمشدن او گذشته به فکرش باشم و با ديدن يک حرف بر روي مدادي که هديه گرفته بودم آن همه خاطره زنده شود. براي يک زن قد بلندي داشت، زيبا نبود ولي موهاي طلائي زيبايش هميشه موجي از خوشه‌هاي گندم را بر روي شانه‌هايش مي‌ريخت. خودش که مي گفت من "اُرُسلا" هستم، يعني يک روح طلائي". راست هم مي‌گفت، روحش از طلا بود و نيازي به منت خاک نداشت. خاکي بود و همه جا مي‌رفت و با همه سخن مي‌گفت، مي‌نشست، دست مي‌داد و از غذاهايي که مي خوردند، مي‌خورد. برايش مهم نبود غذايي که مي‌خورد يک جزامي درست کرده باشد يا يک آشپز شيک در يک رستوران ايتاليايي". عاشق اين اخلاقش شده بودم، تکراري نمي‌شد. مانند بادي که در موهايش مي پيچيد راحت اين طرف و آن طرف مي‌رفت.   &lt;br /&gt;به خودم آمدم و ديدم يک زن ميانسال و دختربچه‌اي شيرين در کنارم نشسته‌اند. موهاي دختر هم لخت و طلايي بود، جالب بود که فکر کردم دختر کودکي ارسلا، و زن ميانسالي اوست و من تماماً تمناي ديدن روزهاي جواني‌اش بودم. سرم را بالا گرفتم و اعداد را از يک تا ده شمردم تا آرام‌تر شوم، نمي‌شد از خيالش بيرون بيايم. شبي با هم سيگاري در تراس خانه‌ي "فيونا" کشيديم، حس مي‌کردم معنايي در زندگي وجود ندارد و او تنها کسي است که تواند رازهاي زندگي را ساده و روشن ببيند. از دهانم به درون وجودم مي‌ريخت و از رگ‌هايم به دست‌ها مي‌رفت. عرق‌هاي سرد را روي دستانم حس مي‌کردم. چشم‌هايم جايي را نمي‌ديد. الوارهاي روي سقف حالا شبيه رموزي شده بودند که مي‌خواهند کشف شوند. فکرم به جايي نمي‌رسيد، هميشه چيزي در زندگي براي پنهان شدن وجود داشت، اگر بود برايم مي‌گفت هرکدام از اين خط‌ها چه چيزي را مي‌گويند: "براي اينکه درخت‌ها هم مثل آدم‌ها حافظه دارند، آنها مي‌خواهند به ياد بياورند. خط‌هاي صاف‌تر رودها هستند که از درختان مي‌گذرند و آن‌ها که در هم مي‌پيچند و گره مي‌شوند کوه‌ها هستند. لکه‌اي که آن گوش مي‌بيني يک مرد تنهاست، نشسته و به گذر زمان فکر مي‌کند. مثل تو که الان نشسته‌اي و فراموش کرده‌اي که کودکي در کنار توست، و تو مي‌تواني زندگي جديدي را از او بياموزي، حتي مي‌تواني او را دوست داشته باشي. به چشم‌هاي آبيش نگاه‌کن، جز خودت چيز ديگري در آنها نمي‌بيني."&lt;br /&gt;شکلات مغز فندقي را که در جيبم داشتم را به دخترک دادم، خوش‌حال شد و بدون اينکه تشکر کند جلدش را باز کرد و شروع کرد به خوردن، زن ميانسال تشکر کرد و با اشاره مرا متوجه کرد دخترک حرف نمي‌زند. از او نامش را پرسيدم، چيزي شبيه "موناژه" گفت، به معناي "فرشته کوچک". موناژه کوچولو پدر و مادرش را در جنگ از دست داده بود، ديگر نمي‌توانست صحبت کند و تنها کاري که داشت بازي کردن با تکه‌هاي چوب بود. خانه‌ي آن‌ها در مزرعه‌ي "هفت بلوط"، بالاتر از دره بود، رو به منظره‌اي از کو‌ه‌هايي که بر دوش هم سوار مي‌شوند. حتماً فرشته کوچولو هر روز عصر براي آنکه غروب خورشيد را ببيند روي دسته‌ي صندلي تاب مي‌خورد و خودش را عقب و جلو مي‌کرد. شايد بعضي روزها رو به جاده خاکي‌ منتهي به خانه‌شان مي‌نشست و نگاه مي‌کرد تا پدر و مادرش بيايند. &lt;br /&gt;خودم را معرفي کردم و گفتم دنبال دخترجواني مي‌گردم که نامش ارسلا است و مشخصات او را دادم. طن او را نمي‌شناخت و گفت: "براي اينکه پيدايش کنيد، نيازي نيست همه جا را بگرديد. کافيست در روزنامه‌ها بزنيد. حتماً مي‌خواند و شما را پيدا مي‌کند." خودم اين مطلب را مي‌دانستم، ولي کسي که خودش را گم مي‌کند به اين راحتي پيدا نمي‌شود. تازه اينکه، قبلا اين کار را دوبار کردم و نتيجه‌اي نگرفتم. صداي سوت قطار از دور مي‌آمد. کتاب طاعون را برداشتم و در کوله‌ام گذاشتم. &lt;br /&gt;اين آخرين باري نبود که آن‌ها را مي ديدم، آن‌ها به شکل‌ها و گونه‌هاي متفاوت در من زندگي مي‌کردند. هرچه سال‌هاي متمادي مي‌گذشت زن‌هاي مختلفي را به چشم، روح طلايي مي ديدم. مثل باستر کيتون صورت سنگي سينما شده بودم، کمتر مي‌خنديدم و تلخي خاصي پيدا کرده بودم. وقتي همه‌ي مردم با دسته آوازخوان سال نو مي‌رقصيدند، تنهاي يک گوشه نگاهشان مي‌کردم و در جمعيت دنبال گيسوي بلند و آبشار طلايي مي‌گشتم. هيچ طعمي در زندگي به جز گوشت نمک‌سود شده و نان سرد به ياد نداشتم. هميشه در سفر بودم و هر جايي که مي‌نشستم حس مي‌کردم از پشت سر صدايم مي‌کنند و بايد بلند شوم و بروم. حالا قطار رسيده بود و بايد مي‌رفتم، در آينه‌اي که مقابلم بود چيزي نمي‌ديدم، نه تنها کس ديگري را نمي ديدم، خودم را هم نمي‌ديدم. اين آينه خالي بود و اسباب و اثاثيه را نشان مي‌داد. &lt;br /&gt;تا حواسم جمع شد، زن و دختر بچه رفته بودند. کوله را که سنگيني مي‌کرد برداشتم و روي دوشم گذاشتم. راه افتادم و مسير را طي کردم، مردي داد مي‌زد که اين قطار به سمت "بردتن" مي‌رود، مسير من آنجا نبود. همچنان انتظار قطار ديگري را مي‌کشيدم ، "نوبيا" جايي بود که بايد مي‌رفتم. جايي که فصل‌هاي سرد و طولاني داشت و مردانش دامن مي‌پوشيدند. کودک که بودم عاشق سفر کردن بودم و از متفاوت بودن آدم‌ها تعجب مي‌کردم، حالا سال‌ها گذشته و ازاين تعجب مي‌کنم که دو نفر خيلي شبيه هم باشند. گاهي حتي از اينکه دو نفر با هم دوقلو باشند تعجب مي‌کنم و براي اينکه به خودم ثابت کنم شباهتي به هم ندارند سعي مي‌کنم در رفتارشان يا طرز لباش پوشيدنشان تفاوتي بزرگ يا کوچک را پيدا کنم. &lt;br /&gt;دوباره روي نيمکت‌ها مي‌نشينم و سعي مي‌کنم کتابي را که بارها به دست گرفته‌ام بخوانم، رمان‌ها را بايد هزار بار خواند. وقتي بيماري يک معنا مي‌دهند و وقتي که سرحال روي تپه‌اي غروب خورشيد را در انتظار کسي نشسته‌اي معناي ديگري مي‌دهند. من ترجيح مي‌دهم رمان‌هاي بلند را وقتي بخوانم که دوست ندارم بدانم ارسلاي زيباي الان درکجاي اين دنياست. از اين فکر خسته شده‌ام، دوست دارم بدانم که رفته است و نمي‌شود او را پيدا کرد. اما اميد پيدا کردن او تمامي زندگي مرا از بين برده است. سال‌ها بعد، او ايستاده و تنها منم که پير شده‌ام و ديگر نمي‌توانم هر هفته جايم را عوض کنم. تا چند وقت ديگر هم حتماً چشم‌هايم آب مي‌آورد و ديگر نمي‌توانم آن موج خورشيد را ببينم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;تقدیم به سحر حاجی زاده عزیزم، که از بهشت با من تماس گرفت&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-3550786285585902056?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/3550786285585902056/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=3550786285585902056&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/3550786285585902056'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/3550786285585902056'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2009/09/el-dorado.html' title='ٍEl Dorado'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-6988704846221386564</id><published>2009-08-25T21:27:00.002+04:30</published><updated>2009-08-25T22:18:32.887+04:30</updated><title type='text'>Fashion</title><content type='html'>&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;پیرمرد مغرور&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روی تپه های سر سبز و خرم، جایی که می شد ساحل را به راحتی دید و از بی کران آبی دریا لذت برد تکه ای زمین جدا شده بود که در آن چند نخل بلند، دو بلوط و یک درخت ساج دیده می شد. تمامی تپه های اطراف با نگاهی حسرت بار سایه این چند درخت را نگاه می کردند که چگونه در ظهرهای داغ تابستان و سوز زمستان عابران را در خود پناه می دادند.  پای این تپه خانه ای بود که مرد پیری در آن زندگی می کرد. سالهای سختی در راه بود، سالهایی که در آن دریا کمتر بخشنده بود و زمین حاصلی نمی داد، آسمان سکوتی مرگبار را رقم می زد و زمین سردی خود را حتی در تابستان حفظ می کرد و این را می شد در رفتار مردم این شهر دید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آقای سباستین دوازده سال آخر عمر خود را در شهر ورنا گذراند. این شهر در سواحل شمالی الجزایر بود و ساکنانی از تمامی شهرها و&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کشورهای دنیا را درون خود چا داده بود. ثروت قابل ملاحظه ای از سفرهای دریایی و تجارتهایی که کرده بود به دست آورده بود. دوبار در این سالها ازدواج کرده بود و از همسر اولش یک دختر و از همسر دومش دو پسر داشت. دخترش برای تحصیل به اروپا رفته بود و پسرانش بعد از چند سالی که در نزدیکی او زندگی کردند از او جدا شدند. پاییز سال قحطی بود که در شهر با یک مرد مکزیکی آشنا شد، مرد قد بلندی داشت و خوش برخورد بود. از خاطرات بسیاری که پیرمرد داشت لذت می برد، مرد مکزیکی بر اثر حادثه به این شهر آمده بود و چون کارگر ساده ای بود نتوانسته بود هرگز از این شهر برود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پیرمرد مرد مکزیکی را به خانه اش برد، روزها برای او قصه های هزار و یک شب تعریف می کرد و شبها روی نعنوی خودش جلوی ایوان می نشست  و مرد مکزیکی را می دید که چطور باغ را مرتب می کند. روزهای سخت می رسیدند و برخلاف تصور می ماندند، پیرمرد داستان های تکراری تعریف می کرد و مکزیکی پر شده بود از خاطراتی که هر بار به یک نحو پیر مرد قهرمان آنها بود. یک بار از سفر به چین تعریف کرد که چطور در راه به یک نهنگ سفید برخورد کرده بودند و برای اینکه نهنگ کشتی را غرق نکند ساعت ها دور خودشان می چرخیدند، اینکه پیر مرد با فرستادن یک قایق به آب توانسته بود نهنگ را فریب دهد و از مهلکه جان سالم به در ببرند، از مسیر برگشت به سرزمینهای هند که چطور مردم فلفل های بزرگی را کشت می کردند که حتی از یک دست هم بزرگتر بود. قصه ها تمامی نداشتند ولی تکراری می شدند، از دختران زیبایی که در شمال اروپا پیدا می شدند، مردان قوی و بلند قامتی که لنگر ها را می توانستند بر دوش بگیرند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آقای سباستین به کارگر جدید لغب کانو داده بود که به زبان محلی یعنی میوه ای که بعد از افتادن از درخت له و لکه دار شده، این مرد تمامی عمرش را به تحقیر دیگران گذرانده بود. آن روز صبح، کانو اسلحه شکاری قدیمی را برداشت و از پله های بالا رفت، چند لحظه پشت در اتاق آقای سباستین ایستاد و وقتی شش بار صدای ناقوس کلیسا را از دور شنید درب را باز کرد و داخل شد. بالای سر سباستین پیر ایستاد و با تمام قوا قسمت چوبی تفنگ شکاری را به صورتش زد. چندین بار این کار را ادامه داد تا اینکه دیگر صدایی نمی آمد و پیرمرد مرد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شش ماه بود که کانو حرفی نزده بود، سکوت در لبهایش خانه کرده بود، روی هر کلمه ای که از ذهنش می گذشت هزار بار فکر می کرد.از پنجره بلندی درخت ساج را نگاه می کرد، هیچ درختی نمی تواند در این حد بلند و با افتخار باشد. هیچ درختی نمی تواند در این حد آرام و با وقار باشد. پنجره را باز کرد تا بتواند هوایی تازه به ریه هایش برساند، اشک از روی گونه هایش جاری شد، تلفن را برداشت و به اداره پلیس زنگ زد:" پدرم را کشتم، او نه تنها این شش ماه آخر عمرش، بلکه تمامی عمرش را فرصت داشت تا با مردم مهربان باشد، بخندد و حتی ببیند که کسی که کانو صدا می زند پسر خود اوست. ولی او تمامی این سالها تنها خوش را دید و از خودش تعریف کرد."&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-6988704846221386564?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/6988704846221386564/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=6988704846221386564&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/6988704846221386564'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/6988704846221386564'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2009/08/fashion.html' title='Fashion'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-3085264445190706844</id><published>2009-08-24T21:26:00.003+04:30</published><updated>2009-08-24T21:38:53.945+04:30</updated><title type='text'>Fountain</title><content type='html'>&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;معرکه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شادی از جایش بلند شد و از پنجره به بیرون نگاه کرد، دور خودش چرخید و فکر کرد می توان از این زندگی رها شود. تمامی لباسهایش را از کمد درآورد و روی هرکدام کاغذی چسباند و نام شخصی را نوشت. وسایلش را قسمت قسمت کرد، هرچیزی به یک نفر می رسید. آنهایی را که نمی دانست چه کار کند درون سبدهایی که رویشان نوشته بود خیریه گذاشت. کاغذ دیگری را بر روی کتاب حافظی که جند روز پیش خریده بود گذاشت و نوشت، برای پارسای عزیزم که خاطرات خوبی را برای من به جا گذاشت، هر وقت که دلت برای من تنگ شد یکی از شعرهای این کتاب را همچون آیات کتاب مقدس بخوان. بعد خودش کتاب را باز کرد تا فال خودش را نگاه کند: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گفتم کیم دهان و لبت کامران کنند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گفتا به چشم هرچه تو گویی چنان کنند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لباس سفیدی را تنش کرد، رفت و درون وان بزرگی که توی حمام بود دراز کشید. رگ های دستش را زد و نگاه کرد تا خون بیاید، دستانش را درون آب گرم گذاشت و هر لحظه آرام تر و کرخ تر می شد. لحظه ها برایش حکم سالهایی را داشتند که می گذشت. بر خلاف تصورش گذشته ای را به یاد نمی آورد، خودش را در لباس عروسی می دید که در مجلس عروسی بی داماد می رقصید، دور و برش را که نگاه می کرد جز زن های پیر و بد ترکیب نمی دید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شادی در آن خودکشی نمرد، دست چپش به علت وارد نبودن و بی دقتی عصب های خود را از دست داد و اکنون بی حرکت است. هر روز به لباسهایی فکر می کند که بخشید و نداسنت چه کسی آنها را بر تن کرد، به لباس سفیدی که به تن داشت و سرخ شده بود از خون خودش، به دستی که کار نمی کرد و پارسا که هیچوقت نیامد تا فالش را بگیرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-3085264445190706844?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/3085264445190706844/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=3085264445190706844&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/3085264445190706844'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/3085264445190706844'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2009/08/fountain.html' title='Fountain'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-4068750441666838532</id><published>2009-08-24T11:51:00.004+04:30</published><updated>2009-08-24T12:09:19.632+04:30</updated><title type='text'>Froud</title><content type='html'>&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بیماری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آقای کوانکین بیماری عجیبی گرفته بود، او نمی توانست دروغ بگوید و اگر دروغی می گفت دست و سرش درد می گرفت. نمی توانست درست راه برود و مدام زمین می خورد. در ابتدا که نمی دانست دروغ هایی می گفت که باعث می شد تعادلش را از دست بدهد و در حالی که دستانش را به سرش فشار می داد روی زمین غلت می خورد. یکبار وقتی به همسرش گفت که تا به حال به او خیانت نکرده این حال به او دست داد. خانم کوانکین که متوجه شده بود این بیماری زمانی سراغ او می آید که دروغ بگوید با دانش قبلی این سوال را پرسید. آقای کوانکین راهی بجز راست گفتن نداشت، این مساله مشکلات زیادی را برای او به همراه آورده بود، به رئیسش باید راست می گفت، به همسایه و دوست باید راست می گفت. یک روز وقتی ارباب رجوع از او پرسید که کارش کی آماده می شود، گفت فکر می کنم یک سال دیگر یا کمی بیشتر و این باعث شد از کار بی کار شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حالا او یک راستگو شده بود که همه از او دوری می کردند. به شهر دیگر رفت و زندگی جدیدی را شروع کرد، او خودش را یک آدم لال معرفی کرد، در آن شهر زندگی خوبی تشکیل داد و هر چقدر خواست به زنش خیانت کرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-4068750441666838532?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/4068750441666838532/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=4068750441666838532&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/4068750441666838532'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/4068750441666838532'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2009/08/sickness.html' title='Froud'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-9151650836346774563</id><published>2009-08-23T12:10:00.008+04:30</published><updated>2009-08-24T12:04:56.484+04:30</updated><title type='text'>Student</title><content type='html'>&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تفنگ اضافی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یک تپانچه کالیبر هشت قدیمی را که از پدرش به ارث برده بود از زیر کتش در آورد. صدایش را کم کم بلند کرد: "هرکی هرجایی وایساده سر جاش بشینه روی زمین، دستاتون رو باز روی زمین بزارین جوری که بتونم ببینم". در صدایش هیچ نشانه ای از تردید وجود نداشت، از کاری که می کرد مطمئن بود.  فارق التحصیل رشته برق از دانشگاه زوزا که می توان آن را بهترین داشنگاه این ایلات دانست. لباس چروک سفید با راه راه های قهوه ای به تن داشت، شلوار جین آبی و کفش های سفید با بندهای مشکی، این تمام چیزی بود که در یک نگاه متوجه آن شدم. بیست و پنج نفر بودیم که در بانک گروگان گرفته شده بودیم، از این تعداد هشت نفر کشته شدند، هفت نفر را پلیس کشت و یک نفر را سارق مصلح. او قبل از اینکه خودش را بکشد،اصلحه را کنار صورتش گذاشت و با صدای آرامی گفت: "هیچ انسانی حق کشتن یک انسان دیگر را ندارد، من برای باز پس گرفتن شهریه ام از داشنگاه آمده بودم و به پول آن احتیاج داشتم. متوجه شدم که شهریه های دانشگاه را در حساب دیگری می ریزند که از آن برای خرید اسلحه استفاده می کنند و توان باز گرداندن آن را ندارند، تفنگ من تنها یک تیر داشت و آن یک تیر برای این بود که خودم را از این زندگی دور کنم." &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اشک آورهای زیادی به داخل پرتاب شد، صدای شلیک گلوله در سالن می پیچید، پلیس همچون صیادی که به دریا می رود، تور خود را انداخت و همه را بالا کشید. خانومی که کنار من بود تیر خورده بود و پشت سر هم  نام یک دختر را صدا می زد. دستم را روی جراحتش می گذاشتم، ولی تلاش بی فایده ای بود. صدای جوان را هر لحظه چند بار به یاد می آوردم که می گفت:" تا زمانی که در گرو من هستید در امانید"&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در اخبار بعد از ظهر اعلام کردند که یک سارق مسلح به بانک میدان فیونا رفته و هجده نفر را کشته. چهره سارق را نشان دادند، دارنده مدال طلای المپیاد فیزیک کشوری بود که در تحلیل کارشناسان به علت جنون آنی و مصرف مواد مخدر دست به این کار زده بود. بعد چند مصاحبه با دوستانش نشان دادند که همگی به اتفاق می گفتند این اواخر خیلی عوض شده بود، مسئولین دانشگاه تمامی تلاش خود را کردند که سلامت را به او باز گرداند ولی نتوانستند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-9151650836346774563?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/9151650836346774563/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=9151650836346774563&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/9151650836346774563'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/9151650836346774563'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2009/08/student.html' title='Student'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-7685911405625390094</id><published>2009-08-18T16:10:00.000+04:30</published><updated>2009-08-18T16:11:29.821+04:30</updated><title type='text'>Front Line</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;سنگر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تمام کوچه را دنبالش دویدم، هرچه بیشتر جلو می رفتم کمتر می رسیدم.انگار از دستانم می گریخت، گاهی حس می کردم که دستانم دارند کوتاه تر می شوند. دوست قدیمی بود که در زمان جنگ با هم در یک سنگر بودیم، چه شبهایی را تا صبح با هم صحبت کردیم، بعدا در بازجویی اولی که در سالهای اسارت از من داشتند تمامی اطلاعات را بازجو داشت. دلم نمی خواست اعتمادم را نسبت به او از دست بدهم، اما نمی شد کاری کرد وقتی فهمیدم یکی از سر کردگان دشمن است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-7685911405625390094?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/7685911405625390094/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=7685911405625390094&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/7685911405625390094'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/7685911405625390094'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2009/08/front-line.html' title='Front Line'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-9067884071101181134</id><published>2009-08-18T16:09:00.001+04:30</published><updated>2009-08-18T16:09:47.199+04:30</updated><title type='text'>White</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;کیشلوفسکی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;موبایلم زنگ می خورد، سفید کیشلوفسکی بود، آهنگی که دوست داشت و برای صدای زنگ او انتخاب کرده بودم. قول داده بود تماس نگیرد، دیگر همه چیز تمام شده بود. بر نداشتم، صدای زنگ داشت همه چیز را زنده می کرد که جواب دادم، ماشینش از روی پل پرت شده بود و آخرین شماره ای که گرفته بود شماره من بود. ناتانیا مرده بود، با آن صدای جادویی که می گفت: " سفید را از دو رنگ دیگر بیشتر دوست دارم چون یاد تانگوی دونفره می افتم"&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-9067884071101181134?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/9067884071101181134/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=9067884071101181134&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/9067884071101181134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/9067884071101181134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2009/08/white.html' title='White'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-1599778788322641535</id><published>2009-08-18T16:07:00.002+04:30</published><updated>2009-08-18T16:08:06.517+04:30</updated><title type='text'>Marquez</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;صد سال تنهایی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آن وقت شش ماه باران بارید و خوزه آرکادیو در کارگاهش در تلاش برای رسیدن به کیمیایی بود که هستی را تکان می داد و راز شگفت آور زندگی بود، ماهی های طلایی می ساخت که وقتی در آب قرار می گرفتند حرکتی همچون ماهی های قرمز داشتند. در کتابی که شاید در زندگی قبلی خودش نوشته بود به دنبال راز هستی بود و نمی یافت. و در تمامی این حالات معشوقه اش را که در خانه ی آن طرف حیاط (ت) بود از یاد برده بود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-1599778788322641535?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/1599778788322641535/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=1599778788322641535&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/1599778788322641535'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/1599778788322641535'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2009/08/marquez.html' title='Marquez'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-6924141102894067168</id><published>2009-08-18T16:05:00.000+04:30</published><updated>2009-08-18T16:06:23.136+04:30</updated><title type='text'>Stone</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;پدر و دختر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شب نتوانسته بودم بخوابم، چشمانم در خانه خودشان می چرخید و بازی می کرد. حالا که صدای دخترم گوشم نمی رسید راحت تر می توانستم فکر کنم. دوست داشتم روی یک صندلی بنشینم و صبح شدن را نگاه کنم، از دستان کوچکش روی دستانم چند خراش باقی مانده بود، دیگر درد داشتن مهم نبود، می توانستم راحت بخوابم و به تمام چیزهای خوب بچگی فکر کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-6924141102894067168?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/6924141102894067168/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=6924141102894067168&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/6924141102894067168'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/6924141102894067168'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2009/08/stone.html' title='Stone'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-6844228852865792756</id><published>2009-08-18T16:02:00.002+04:30</published><updated>2009-08-18T16:04:08.245+04:30</updated><title type='text'>yaya</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یحیی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تنها یکی از دوستان دوره دانشگاه یحیی را می شناختم، گوشی را که در جیبم متورم شده بود در آوردم و تماس گرفتم. گفت دو هفته پیش با هم بودند. یحیی بیمار نبود، تن و روانش سالم بود. یک نسخه از آخرین متنی را که برای روزنامه تازه بسته شده نوشته بود برای من فرستاد. متن بسیار گیرایی بود و با این جمله ها تمام می شد: "جنون تنها راهی است که می توان از اقرار به آنچه نیست گریخت، در حالی که با چشمان بسته هم می توان حقیقت را دید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-6844228852865792756?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/6844228852865792756/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=6844228852865792756&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/6844228852865792756'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/6844228852865792756'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2009/08/yaya.html' title='yaya'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-3004776451894154245</id><published>2009-08-18T15:59:00.002+04:30</published><updated>2009-08-18T16:03:51.128+04:30</updated><title type='text'>Fade Out</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کودکی از دست رفته&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از بچگی می شناختمش، شوخ طبع و با نشاط بود. یادم می آید که اولین دوچرخه محل را او خرید، هیچ کدام از هم سن و سالها نمی توانستند مانند او بادبادک را هوا کنند. چه کسی می داند به من چه گذشت وقتی روی دیواری نزدیک میدان انقلاب عکسش را دیدم که زیرش نوشته شده بود: " نامبرده دچار اختلال حواس می باشد، در صورت مشاهده با شماره زیر تماس گرفته و مژدگانی دریافت کنید." این بار در ذهنم بادبادک را روی دوچرخه هوا کرده بود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-3004776451894154245?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/3004776451894154245/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=3004776451894154245&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/3004776451894154245'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/3004776451894154245'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2009/08/fade-out.html' title='Fade Out'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-5860275238981983061</id><published>2009-01-31T01:36:00.009+03:30</published><updated>2009-08-18T15:53:29.569+04:30</updated><title type='text'>Childish game</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یک بازی کودکانه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آن روز صبح وقتی داشتم با خواهرزاده ام قایم باشک بازی می کردم. چشم که گذاشتم گم شدم. فکر نمی کردم هیچوقت پیدا شوم، از روی نوشته های روی در و دیوار به دنبال خودم می گشتم. از روی دستخطم که چقدر هم زشت بود، هر لحظه آرزو می کردم که وقتی خودم را پیدا می کنم کس دیگری باشد، برای همین هم به این مراسم طول و تفصیل می دادم و عاقبت خودم را در حالی که مرگ موش خورده بودم پیدا کردم. روی یک تکه کاغذ نوشته بودم از من به بزرگی یاد کنید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-5860275238981983061?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/5860275238981983061/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=5860275238981983061&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/5860275238981983061'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/5860275238981983061'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='Childish game'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8979544318162270337.post-5206900194424605404</id><published>2008-07-04T01:50:00.011+04:30</published><updated>2009-08-18T15:55:04.596+04:30</updated><title type='text'>az parise tane man, ta tegzase chashme to</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;ازپاریس تن من تا تگزاس چشم تو&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SG1DFVlNUNI/AAAAAAAAAAU/waadRXqRyvc/s1600-h/paris.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5218901302163886290" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SG1DFVlNUNI/AAAAAAAAAAU/waadRXqRyvc/s320/paris.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از روي غبارهاي شهر مي‌گذريم، از لبخند ژوليت که تصوير مبهم روشنفکري است. از ادامه، از تکرار و بر روي اين نقشه‌هاي شوم مي‌گرديم به دنبال خطي که متصل کند پاريس را به تگزاس.&lt;br /&gt;کجايي تگزاس من، پاريس با تمام عشوه‌هاي رنگارنگش پرسيد از نقشه. نقشه ساکت بود و بر سينه‌ي ديوار نقش هميشگي‌اش را بازي مي‌کرد.&lt;br /&gt;روبرويش جماعتي منتظر پاسخ به سوال کودکي بازيگوش که مي‌پرسيد:"مادر جان حالا تگزاس کجاست؟" نگاه‌ها به غرب رفت، جايي که در آن بزرگ قاره امريکا نشسته بر نقشه با شهرهاي نامدارش، نيويورک، لس آنجلس و . . . بر بودنش مي‌باليد. اشاره رفت به سمت غرب، به تگزاس.&lt;br /&gt;مادر اين بار با سکوتي معنادار پاسخ داد: "نگاه کن همينجا روي نقشه جغرافيا"&lt;br /&gt;هيچ گاه فراموش نخواهد کرد نقشه اين را که: "پدر با ما يک وجب بيشتر فاصله ندارد"&lt;br /&gt;از پاريس تا تگزاس، از پاريس تا تگزاس، از پاريس تا تگزاس&lt;br /&gt;اکنون مرد بالغي روبروي نقشه جغرافيا ايستاده است و با خود مي‌گويد: "تگزاس جايي است که در آن از چاه‌هايش به جاي آب، نفت مي‌آيد، مردمش ثروتمند هستند و . . ."&lt;br /&gt;از پاريس تا تگزاس، از پاريس تا تگزاس، از پاريس تا تگزاس&lt;br /&gt;پيرمرد جلوي نقشه ايستاده مي‌گويد: "کاش با من سخن مي‌گفتي پدر، کودکيم بدون تو گذشت"&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8979544318162270337-5206900194424605404?l=zhoan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zhoan.blogspot.com/feeds/5206900194424605404/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8979544318162270337&amp;postID=5206900194424605404&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/5206900194424605404'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8979544318162270337/posts/default/5206900194424605404'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zhoan.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='az parise tane man, ta tegzase chashme to'/><author><name>رشید حشمتی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10725137830933949339</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SpO6bfx27CI/AAAAAAAAAC4/8Yb8t7RGKhg/S220/bilde.jpeg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_W5HXMpWP-Y4/SG1DFVlNUNI/AAAAAAAAAAU/waadRXqRyvc/s72-c/paris.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry></feed>
